![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
چند وقتي كه نبودم، همش درگير زبان بودم و همچنان هم هستم. كلاس ديگه اي هم ثبت نام كردم براي speaking كه عملا هر پنج روز هفته رو درگير شدم كه دو شبش رو 9.5 شب مي رسم خونه. در حاليكه هر روز 6.5 صبح از خونه مي زنم بيرون. خيلي كار سختيه و خيلي فشار كار زياده. اصلا وقت زبان خوندن هم ندارم. مي ترسم از اصل هدف كم كم دور شم! از مقاله هم هيچ خبري نيست. نه استاد، نه استاد مشاور و نه حتي خودم. يادش كه مي افتم، اعصابم خرد مي شه. مخصوصا اينكه به بحث ا ن ت خ ا ب ا ت هم برخورد كرد. دو هفته كه همه درگير م و ج س ب ز بوديم، گرچه من اصلا قاطي جمعيت نشدم، فقط ز ن ج ي ر ه س ب ز رو چون از جلوي كلاس زبان من هم مي گذشت، ما هم دو ساعتي قاطي مردم بوديم. خيلي عالي بود... همين كه به يه بهونه اي مردم با هم متحد ميشن، عالي هست... اون ها از همين اتحاد مي ترسند... هفته پيش تو شركت كه عملا كسي كار نمي كرد. فقط اخبار ا ن ت خ ا ب ا ت بود كه از اينترنت به دستمون مي رسيد و استرس بسيار زيادي كه داشتيم. سه – چهار روز آخر فقط مي خواستيم زودتر تموم شه... ديگه نمي شد اين همه استرس رو تحمل كرد... شب جمعه تا صبح، همه بيدار بوديم... خيلي شب بدي بود... و بالاخره تموم شد... يعني تمومش كردند و مطمئنم كه دفعه آخري بود كه ش ن ا س ن ا م ه ام رو بخاطرشون كثيف كردم... اين دو روز هم كسي باز هم كار نمي كنه... باز هم اخبار اينترنتي... كه اين بار با ت ظ ا ه ر ا ت هم همراه هست... ديروز و امروز، كلاس زبان تشكيل نشد به همين خاطر... خدا مي دونه بعدش چه خواهد شد؟ هفته پيش هم رفتم شمال، كه كاش نمي رفتم... كلا يك ماهي هست كه كدورت هاي خانوادگي مسخره اي پيش اومده كه نظم فكري من يكي رو بدجوري به هم زده. خسته شدم از اين حرف و حديث ها! دلم آرامش مي خواد... كجا مي توانم بجويمش؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...
|
|
RSS
|