![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
آخر هفته يه كنفرانسي بود تو ب ا ب ل س ر كه استاد راهنما و خيلي هاي ديگه هم قرار بود كه برن اونجا. مقاله من هم تو كنفرانس پذيرفته شده بود. مجبور شدم از كلاس زبانم بزنم و برم، در حاليكه خواهري تنها موند تو تهران. كنفرانس خوبي بود. ارائه من، صبح كله سحر بود! فكر نمي كردم استاد راهنما بياد سر ارائه من. ولي اومد! گرچه بعد از ارائه مي گفت خيلي جزئيات رو گفتي، كسي نفهميد چيكار كردي! البته به خاطر جديد بودن موضوع هم هست كه معمولا كسي سوال تخصصي نمي پرسه بعد از ارائه! تو كنفرانس مهندسي صنايع هم همين وضعيت بود... دلم فقط مقاله ژورنالي مي خواد! به استاد قبل از اينكه بره شمال، گفتم كه مقاله چي شد؟ گفت مي برم شمال، مي خونم! بعيد مي دونم اينكار رو كرده باشه!!! از استاد مشاور هم همچنان هيچ خبري نيست... اوضاع زبان هم همچنان ادامه داره! وقت كم دارم و فكر مي كنم كم كم خسته شم از اين وضعيت، صبح تا شب سر كار و زبان و ... هيچ استراحتي در كار نيست! وارد بحث هاي مسخره اي هم شدم كه اعصابم رو بيشتر خرد مي كنه... كاري نمي تونم بكنم و فقط سرزنش و حرف و حديث الكي از دور و بري ها مي شنوم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...
|
|
RSS
|