![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
يه روز از شركتي تو شمال باهام تماس گرفتند كه شما اينجا فرم پركرده بوديد و اگه مي خوايد، بياد مصاحبه… فكر كردم… به سه سال و هشت ماه پيش كه به خاطر اينكه دختر بودم، ردم كرده بودند… حرفي كه چند ماه بعد به گوشم رسيده بود: "خيلي رزومه خوبي داشت، فقط حيف كه پسر نبود"… شركتي كه روزي آرزو داشتم اونجا كار كنم… به سلامتي، از دفعه قبلي كه اينجا نوشتم تا الان، نه استاد راهنما رو ديدم و نه مشاور رو! هيچ خبري هم از مقاله ندارم! كار جديد رو هم از زور تنبلي هنوز شروع نكردم… هفته پيش، يه پرايد خريديم! من و خواهري! از يك آشنا گرفتيم ماشين رو! تو سه روز اول كه بردمش بيرون، سه تا بلا سرش دراومد! روز اول كه تو سربالايي وليعصر، گير كرده بود و استارت نمي خورد! روز دوم كه جوش آورد افتضاح! و روز سوم كه ديگه نوبر بود! تو شلوغي نمايشگاه كتاب، يه اتوبوس كوبوند پشت ماشين و در رفت! يه پليس هم چند متر اونور تر وايساده بود كه هيچ واكنشي به اين قضيه نشون نداد! اتوبوسه هم خيلي راحت در رفت و من موندم و يه ماشين خط افتاده كه فكر كنم 50 تومني پياده شم براش! خلاصه كه خدا به خير بگذرونه ادامه راه رو!!! ولي، عشق من، 206 هست كه كشتم خودم رو تا به خودم بقبولونم كه اين ماشين كه من الان دارم، 206 نيست، پرايد هست، بايد به اندازه پرايد ازش انتظار داشته باشي! دختر عمو آخر هفته اومد تهران، يه خريد كوچولويي هم با هم رفتيم. جمعه رفتم عيادت ماماني پاشكسته مون! مطمئنم من اگه يه روز پام بشكنه، خيلي حال مي كنم با پاي شكسته ام! نه مثل ماماني كه هي آه و ناله مي كنه! همچنان هم يه كم زبان مي خونم… |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...
|
|
RSS
|