تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...
برای مشاهده یادداشت خصوصی، روی ادامه مطلب کلیک کنید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت   توسط آسموني | 

خانم داداشي يك هفته اي رو اومد ايران،‌ رفتيم شمال و مشكلات مسخره مون تا حدي حل شد... موقع برگشت از تهران، خطر از بيخ گوشمون گذشت... كوه ريزش كرد و ماشين هاي پشت سرمون همه درب و داغون شدند... فقط چند ثانيه با يه فاجعه فاصله داشتيم...

تهران، روزها و شب هاي بسيار سخت و بدي رو از سر گذروند... كلاس زبان حدود 10 روز تعطيل شد... استرس و نگراني هايي كه تو اين روزها وجود داشت، تحمل اين روزها رو بسيار سخت مي كرد... همه چيز تقريبا تموم شد... و چقدر تلخ... ديگه هيچ انگيزه اي براي زندگي توي اين خاك ندارم، وقتي كه جايي زندگي مي كنيم كه هيچ فرقي با گوسفند براشون نداري... مي زنن، مي كشن، مي برن، آخرش هم همه چيز رو برعكس جلوه مي دن... گاهي خنده ام مي گرفت از شنيدن بعضي حرف ها... بگذريم...

كلاس هاي زبان دوباره برقرار شد... حالا مي فهمم چقدر دلم براي اين كلاس تنگ شده بود... جمعه گذشته، يه امتحان آزمايشی آيلتس دادم... نمره reading ام در حد افتضاح بود! گرچه نمره باقي هم تعريفي نداشت! فقط دو ماه وقت دارم تا امتحان، با اين حجم كاري كه دارم و اين وضع زبان... خدا به دادم برسه...

تو اين هيري ويري هاي درگيري، كه شريف هم خيلي فعال بود!، هرچي به استاد راهنما زنگ مي زدم، جواب نمي داد... موبايلش هم خاموش بود...  خبر رسيد كه يه ماهي رفته آمريكا... بهش ايميل زدم، مي گم دكتر، نگران زمان هستم... جواب مي ده: مقاله رو خوندم، ولي بايد ويرايش جدي بشه!!!!!!!!

خدايا، يعني مي شه زنده باشم و يه روزي رو ببينم كه اين مقاله به سرانجام رسيده؟!!

 مستاجر خونه هم بلند شد... و تو اين هيري ويري، هيچ مستاجري هم تا قبل از بلند شدنش، پيدا نشد... شنبه، خسته و كوفته و داغون، 7 شب بلند شديم رفتيم يه بنگاهي تو اون منطقه كه مستاجر خونه رو ببينه، ولي نيومد!!! 10 شب، دست از پا درازتر برگشتيم!!! فكر كن... سه- چهار ساعت پشت فرمون، اونم تو اون منطقه قديمي و شلوغ و پلوغ، در حاليكه شب قبلش فقط 4-5 ساعت خوابيدي و از 6 صبح هم رفتي سر كار و كلي تمرين زبان داري كه حتي وقت نكردي نگاهشون كني و فرداش هم بايد تحويل بدي به استاد!!! اون هم تو روزهايي كه برادري رفته دوره آموزشي و تو و خواهري تنها هم هستيد...

ديروز،‌ سر كلاس speaking for Ielts،‌ وقتي استاد مي پرسه: سخت ترين بخش زبان كدون بخشه؟ ميگي: Speaking!!!! و بعد مجبور مي شي بري جلو هر كي هر سوالي داره ازت بپرسه!!! و بعد هم راي گيري كنن كه تو خوب حرف مي زني يا نه؟ ته نامردي بود والا! البته شانس آوردم كه كسي ضايع ام نكرد كه دست بلند نكنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
آپق (الهام)
نارنجي (ندا)
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
بوسه تقدير (رويا)
آواي درون (حورا)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
يادداشت هاي من (آزي)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
جيك جيك مستون (شايلين)
هفت روز هفته هایم (مژده)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM