![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
روزهاي بسيار شلوغي رو گذروندم. مدلي كه بايد دوباره براي حدود 150 حالت، run مي شد و هر حالت هم حداقل يك ساعت وقت مي گرفت! راه حل خوبي براش پيدا كردم. همزمان با كامپيوتر شركت و لپ تاپ خودم و كامپيوتر شركت خواهري مدل را run مي كردم! كلا لپ تاپم تو اين مدت، خيلي خوب جواب پس داد. گاهي اوقات 15-16 ساعت تو روز، process مي كرد. براي اينكه عمق فاجعه رو متوجه شيد، بايد بگم كه دو-سه روز هم تو فاصله شركت تا خونه، اصلا لپ تاپ رو خاموش نمي كردم. تازه! يه روزش هم بارون داشت مي اومد و من بجاي اينكه كاپشنم رو بپوشم، كاپشن رو روي لپ تاپ روشن مي كشيدم تا خيس نشه! سرعت پردازشش هم كه خيلي بيشتر از سرعت PC شركت بود! البته هنوز هم تموم نشده و فكر كنم، حداقل دو-سه روز ديگه كار داشته باشه! يه روز هم دختري به موبايل يكي از بچه هاي شركت زنگ زد كه منو دزديدند، تو رو خدا كمكم كنيد!!! كه چند ساعتي سر كار بوديم بابت اين قضيه! اين هفته هم اول، interview زبان داشتم، دو روز بعد، final زبان، جمعه صبح هم interview ي آيلتس. در كمال ناباوري، براي كلاس هاي آيلتس قبول شدم، اما حيف كه با شيوا نمي تونيم هم كلاس باشيم... از پنج شنبه هم تو هير و وير امتحان هاي زبانم، خونه تكوني عيد رو شروع كرديم... كم كم داره بوي عيد مياد و من بايد به بهونه عيد هم كه شده، يه تكوني اساسي به خودم بدم... حدودا دو سالي مي شه كه خيلي تنبل شدم... بايد بتونم خودم رو از اين وضعيت رها كنم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
بالاخره بعد از مدت ها يه روز رفتم پيش استاد مشاور... هنوز نااميد نشديم از جواب گرفتن از اين مقاله... سه شنبه رفتيم شمال... آخر هفته اي درست و حسابي روي اديت مقاله اول كار كردم. اين استاد مشاور هم از صد تا داور بدتر هست، بس كه ايراد مي گيره از كار... تو شمال يه روز رفتم آرايشگاه، موهام رو مرتب كردم و هم رنگ موهاي خودم هم رنگ كردم... تو خيابون هم يه دختري رو ديديم كه خيلي قيافه اش آشنا بود... ولي حتي اسمش هم يادم نبود... يكي از دوست هاي نسبتا صميمي دبيرستانمون بود... آلبوم عكس هاي دبيرستانم رو كه نگاه كردم، تقريبا توي 70% عكس ها بود... ولي وقتي كه اسمش رو گفت، به سختي يادم اومد كه كي بود!... حدود 8-9 سال از اون روزها مي گذره و من خاطره محوي از اون روزها دارم... يه روز هم رفتم جلوي در دبستاني كه از دوم تا پنجم رو اونجا بودم... ولي حتي اسمش رو هم عوض كردند... اما اين باعث نشد كه خاطرات اون روزها برام زنده نشن... دلم مي خواد زمان، همين امروز متوقف بشه... همين الان هم خيلي از خاطرات بچگي ام رو فراموش كردم... همون شب، دختر كوچولوي 3-4 ساله اي با مو و چشم قهوي روشن رو ديدم... بسيار زيبا... منتظر خواهري بودم تو ماشين... اومد جلوي آينه ماشين و خنديد... به رسم رابطه دوستانه با بچه ها، براش دست تكون دادم و خنديدم... دو-سه ثانيه بيشتر طول نكشيد اين حس زيبا كه مادرش اومد، دستش رو گرفت و رفت... قيافه مادرش رو يه لحظه فقط از نيم رخ ديدم... مات موندم... سميه بود... همون دختر آذري زباني كه همسايه ديوار به ديوار ما بودند... 5-6 سال از من كوچكتر بود... مادرش 6 تا بچه به دنيا آورد تا آخرش دو تاي آخري پسر از آب دراومدند و خيال باباشون راحت شد كه نسلشون منقرض نمي شه! 4 تا دختر هر كدام به فاصله يك سال... اولين دختر كه همين سميه باشه رو تو 14-15 سالگي به پسري دادند كه تازه مدرسه اش تموم شد و مي خواست بره سربازي و بعد هم دنبال يه حرفه! دختر دوم و سوم رو هم همين طور تو 13-14 سالگي شوهر دادند و دختر چهارم كه اصلا نوبر بود! تو 12 سالگي، زماني كه هنوز حتي به بلوغ هم نرسيده بود، به عقد غير رسمي پسري در آوردند! تا زماني كه نشانه هاي بلوغ توي دختر ظاهر شد و رسما عقد كردند... داستان تلخ اين دخترها هيچ گاه از ذهنم پاك نمي شه... و الان سميه با 19-20 سال سن، دختر كوچولوي زيبايي 3-4 ساله داره... دختري كه شايد اون هم ده سال ديگه به سرنوشت مادر دچار شه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
كنفرانس ص ن ا ي ع هم به سلامتي برگزار شد... هفته پيش كه سه شنبه تعطيل بود، تصميم گرفتيم بريم شمال... بماند كه داداشي گفت من تا چهارشنبه ظهر كار دارم و نمي تونم بيام! چهارشنبه از صبح، سه- چهار مدل هواي مختلف رو ديديم! نيمه ابري بود، ابري شد، نم نم بارون اومد، يهو آسمون سياه شد و رگبار اومد!!! اونم تو اين تهران كه سالي يك بار هم اينطور رگبار نمي ياد! خلاصه كه كاملا نااميد از رفتن بوديم و لحظه به لحظه هواي شمال رو تو weather.com چك مي كرديم! خدا رو شكر بعد از رگبار، دوباره هوا آفتابي شد! و يه كم بعد هم نيمه ابري... خلاصه كه يار با ما يار بود كه زديم به جاده... جمعه تمام مسير برگشت رو كه با كلي ترافيك، 6 ساعت طول كشيد رو خودم نشستم پشت فرمون! كه به نوع خودش يه ركورد حساب شد برام! 6 ساعت رانندگي، بدون حتي يك دقيقه توقف! يك شنبه نرفتم شركت و با دوشنبه، دو روز كامل نشستم سر مقاله، كه بحمدلله فكر كنم همش بي نتيجه بود!!! چهارشنبه و پنج شنبه بالاخره كنفرانس ص ن ا ي ع برگزار شد. اسامي اعضاي پانل رو كه ديدم، استرس گرفتم كه فلاني رو مي شناسم، حسابي بهم گير مي ده... به استاد راهنما گفتم، گفت: خوبه، همين چيزها باعث مي شه پخته بشي! اصلا همين بي تفاوتي ها و ساده گرفتن هاي استاد راهنما هست كه من اينقدر دوستش دارم... ضمن اينكه گفت نمي تونم سر ارائه ات بيام! وحشتناك استرس داشتم، نمي دونم براي چي، ولي شب تا صبح كابوس ديدم.... بعد از تموم شدن ارائه، همه تازه اومدند پيشم كه ببخشيد نتونستيم بيايم، آخه خيلي صبح زود بود، خواب بوديم!!! عصر هم كه ارائه تجارب بچه هاي شركت بود تو كنفرانس... استاد مشاور رو هم بعد از يك ماه تو كنفرانس گيرش آوردم و همونجا نتيجه كارهام رو بهش گفتم!!! فكر كنم تا چند روز ديگه معلوم مي شه كه اصلا اين مقاله جواب مي ده يا نه؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...
|
|
RSS
|