![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
بالاخره ارز خريدم، گرچه كمي گرون! دوباره قيمت ها اومد پايين و من حرص خوردم كه چرا گرون خريدم! لپ تاپم آماده است و چند وقت ديگه مي رسه دستم. فعلا با قيمت بازار ايران، 700 تومن سود كردم تو خريد لپ تاپ! اما از بدشانسي، mp3 player ام سوخت و من رو كه زماني ازش خاطرات بسياري داشتم، شديدا ناراحت كرد. دوشنبه بردمش پايتخت، تا درستش كنم. تعميركارش رو پيدا نكردم. قراره امروز دوباره برم، ببينم چي مي شه... دو تا مدل mp3 player هم ديدم، كه اگه درست نشد، بخرم... فعلا كه روزهاي سخت بدون mp3 player رو مي گذرونم! مقاله ها رو هم دو بار رفتم پيش استاد مشاور. كمكم كرد، اميدوارم جواب بدن... مقاله شركتي كه براي كنفرانس م د ي ر ي ت ب ا ز ا ر ي ا ب ي فرستاده بودم، براي ارائه شفاهي پذيرفته شد و كلي ذوق مرگم كرد... حالا منتظر جواب كنفراس ص ن ا ي ع هستم، مهمترين كنفرانس داخلي كه براش مقاله دادم... البته اگه پارتي بازي در كار نباشه... بعد از اينكه مدير گروه نمره مقاله رو بهم نداد، رفتم دنبال كاراي پايان نامه! به آموزش سپردم كه برام از مديرگروه امضاء بگيره. برام اين كار رو كردند... حالا بايد يه روز 6 تا نسخه پايان نامه رو كول بگيرم و برم پيش استاد راهنما! اما از عروسي دختر خاله بگم... چهارشنبه گذشته، مراسم عروسي اش برگزار شد. به عنوان اولين دختر فاميل كه عروس مي شد، كلي تحويلش گرفتيم! خودش هم باورش نمي شد! تقريبا همه كاره مراسم هم فاميل هاي عروس بودند! كه در نوع خودش، كلي امتياز محسوب شد! مامان هنوز تهرانه... براي امتحان آيلتس هم با كلي دردسر، ثبت نام كردم... خردادماه!!! هنوز كه لاي كتاب هاش رو باز نكردم! يه شب هم با بچه هاي شركت، رفتيم پارك پرديسان، آش خورديم. كلي هم فوتبال بازي كرديم... يه روز صبح هم رفتيم چيتگر، ا م ل ت درست كرديم! خيلي خوش گذشت... فعلا همه فكر و ذكرم درگير مقاله هاست... از هر راهي مي ريم، به بن بست مي خوريم... نمي دونم آخرش به سرانجام مي رسند يا نه... امروز صبح هم رفتيم سر صحنه فيلم برداري يك سريال! بماند كه وسط راه پنچر كرديم و دير رسيديم و تهيه كننده، بازيگرها رو نگه داشته بود تا ما برسيم! آشناي نويسنده بودن اين مزايا رو هم داده ديگه! س ت ا ر ه ا س ك ن د ر ي و پ ژ م ا ن ب ا ز غ ي رو ديديم. قرار شد جمعه يا شنبه، جوهرچي رو هم ببينيم! چقدر دنياي ما و اون ها با هم فرق مي كنه...
عروسيت مبارك، دختر خاله عزيز... چه زيبا شده بودي در آن لباس عروس... و چه هيجان انگيز، خواهران نداشته ات شديم در آن مجلس... هميشه شاد باشي... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
جمعه دو هفته پيش رو رفتيم كرج... صفايي به ابروهامون داديم كه قيافه مان را بسي عوض كرد... استاد مشاور بعد از دو- سه هفته بي خبري! ايميل زد كه هنوز وقت نكردم فايلت رو نگاه كنم! خبرت مي كنم!!! براي استاد هم كارم رو فرستادم كه اون هم تا اين لحظه بهم جواب نداده! الان دارم روي آناليز حساسيت مدلم كار مي كنم. خيلي وقت گير هست... اما از چهارشنبه گذشته بگم كه با يك هفته تاخير، تولد گرفتيم، توي يه فست فود! حدود 17-18 تا از بچه ها اومدند كه كلي خوش گذشت و كلي هم كادو گرفتيم! پنج شنبه ظهر هم رفتيم شمال، از رودهن تا خود شمال رو من نشستم پشت فرمون! منم كه عشق فرمون! ماشين هم 206، كنار دستت هم داداشت باشه كه هي غر نزنه آروم برو... ديگه ببين چي مي شه... فكر كنم سومين باري بود كه كامل من نشستم پشت فرمون تو جاده هراز! بقيه مواقع راننده كمكي بودم! ماماني نصفه شب پرواز داشت براي مكه... چقدر خاله كوچيكه گريه كرد موقع رفتنش... مي گفت كاش بابابزرگ هم بود و الان، دوتايي مي رفتند... بغلش كردم... چشمام پر از اشك شد... اما گريه نكردم تا خوشحالي ماماني رو به هم نزنم... به ماماني سپردم حتما براي بابابزرگ طواف كنه... گرچه اين كار رو مامان، قبلا هم انجام داده بود... جمعه حدود 10 صبح، بعد از اينكه كيك دوم تولد رو برديم و خورديم، برگشتيم شمال... شنبه شب هم خونه مادرخانم داداشي دعوت بوديم كه اونجا هم كيك سوم تولد رو بريديم! كلا، امسال كلي تحويل گرفته شديم از طرف بچه ها! از طرف بچه هاي آموزش دانشگاه هم يك كادو اومد برامون، كه اون كلا سورپرايزمون كرد... چند روزيه كه ذهنم درگير قيمت هاي ارز هست! چه كار پر استرسي هست خريدن ارز! لعنتي، هيچ جوري هم نمي شه مدلش كرد و پيش بيني اش كرد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...
|
|
RSS
|