تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

تولدت مبارك دختر آباني.... چند ساله شدي راستي تو امسال؟

 روزها همچنان مي گذرند... دوشنبه هفته پيش با بچه هاي شركت يه سر رفتيم چيتگر، بعد رفتم پيش استاد مشاور... كاري كه كردم رو بهش نشون دادم كه به سلامتي، همه كارهام بدون نتيجه از آب دراومد... ديوانه شدم... قرار شد يه كم كارم رو عوض كنم، بلكه جواب بگيرم... مقاله قبلي رو هم قرار شد كاملترش كنيم... با اين وضع، به ناكجاآباد خواهيم رسيد...

چهارشنبه بالاخره مديرگروه جواب داد كه من نمره نمي دم بهش! همون روز رفتم پيش استاد راهنما كه كلي شاكي بود از اين دعواهايي كه بين ما و مديرگروه به وجود اومده! مي گفت مديرگروه آدم پيله اي هست، ارزش نداره درافتادن باهاش...

فرداش رفتم پيش رئيس دانشگاه، حدود يك ساعت باهاش صحبت كردم، گفت حالا كه تو درد دل كردي،‌ بذار من هم بگم... و گفت... از مديرگروه... از سيستم قديمي دانشگاه... از همه چيز... غيرمستقيم، پيشنهاد درس دادن تو اين دانشگاه رو بهم داد... البته نه الان، وقتي دكتري گرفتم! بهش گفتم، من از خير نمره ام گذشتم، ولي آئين نامه دانشگاه بايد عوض بشه... من اين رو مي خوام...

كار مقاله رو عوض كردم و فرستادم براي استاد مشاور، البته هنوز جواب نداده!

Final زبان بايد فردا مي بود كه عقب افتاد... كلي عصباني شدم سر اينكه چرا زودتر اعلام نكردند... امروز هم كه تولدمه... چقدر لذت بخشه ساعت يك صبح يه sms بهت برسه و تولدت رو بهت تبريك بگه... امسال، خيلي خوشحال نيستم سر تولدم... نمي دونم چرا؟ هيچ حسي ندارم... assistant هم دو-سه روز پيش زنگ زد بهم و تولدم رو تبريك گفت... خواهري... خانم داداشي... مامان... دو تا دخترخاله هام و دختردايي، همه كسايي بودند كه بهم تبريك گفتند... حس مي كنم خيلي ها فراموش مي كنند خيلي چيزها رو... يا شايدم من انتظارم زياده... بي خيال...

پ.ن: یک ساعت بعد: حرفم رو پس می گیرم... بعضی چیزها هیچ وقت فراموش نمی شوند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت   توسط آسموني | 

اين هفته، همش درگير كنفرانس بازاريابي بوديم. كار خودم رو تو مقاله قبلي، مدل كردم و درستش كردم و ديشب تا 7.5 شركت بودم تا بفرستيمش. البته، با كمي آشنابازي، تونستيم يه هفته ديرتر بفرستيمش... كار سوم خودم رو هم دارم همچنان روش كار مي كنم. كار پيچيده و حجيمي هست... فقط اميدوارم بشه از توش يه مقاله خوب درآورد...

كلا از بعد از دفاع، روزهاي خوبي رو نمي گذرونم... بدشانسي پشت بدشانسي... البته اگه بشه اسمش رو شانس گذاشت... اوليش، رفتن به مالزي بود كه اون جور مسخره بازي درآوردند... بعد، كنفرانس آلمان بود كه خيلي درحقم نامردي كردند... هيچ كاري هم از دست من بر نمي ياد... بعد از اون هم، اين مديرگروه مسخره سه هفته هست بهش مدارك رو دادم، ولي هنوز از نمره خبري نيست... رئيس دانشگاه و معاون آموزشي گفتند بايد بهش نمره بدي، ولي اون هنوز دنبال بهونه است براي نمره ندادن... خواهري هم كه هنوز درگير پروپزالش هست... مدير گروه، اون رو هم پيچونده اساسي...

قضيه بعدي هم قضيه تمديد قراردادم بود كه گير دادند كه نمي تونيم مبلغش رو زياد كنيم. بعد از كلي صحبت، قضيه تا حدي حل شد... قضيه بعدي هم كنفرانس مديريت بود كه ديروز با كلي پيگيري، كاشف به عمل اومد كه مقاله ام رو رد كردند... از 640 تا مقاله، 60 تا مي خواستند و اصلا تقصير خودم بود كه اون مقاله رو اونقدر خام براشون فرستادم... خودم هم باورم نمي شد... اگرچه داداشي هم گفت مقاله اون هم رد شده!...

فعلا حال خوشي ندارم... كمي سرماخوردگي... دعواي درازمدت براي گرفتن نمره اي كه حقم هست، مقاله سوم كه نگرانم به جواب نرسه، كمي نگراني بابت آينده... تصميم جدي كه بايد براي ادامه تحصيل بگيرم و هنوز جراتش رو پيدا نكردم درست و حسابي با خودم صحبت كنم!، همه و همه، اعصابم رو خرد كرده اند...

هفته پيش هم رفتيم تولد يكي پسرهاي دانشگاه، توي يه فست فود... يكي از دوست هاي دانشگاهم رو بعد از 3.5 سال ديدم... حتي اسمش يادم نبود... فقط قيافه اش... مطمئن بودم كه من اين آدم رو مي شناسم... اون كه حتي من رو نشناخت... مي گفت خيلي عوض شدي... شب خوبي بود... كلي ياد گذشته كرديم... دانشگاه ليسانس... بچه هاي ليسانس...

جمعه هم يه سر رفتيم خونه قبلي... پيش بچه هاي قبلي... حتي توي اتاقم رو نگاه نكردم تا اون اتاق با همون چيمان قبليش، براي هميشه تو ذهنم باقي بمونه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت   توسط آسموني | 

شنبه هفته گذشته دفاع صميمي ترين دوست دوران ارشدم بود. گرچه من طول مدت دفاع، همش داشتم مي دويدم اين ور و اون ور... دفاعش بد نبود... اما مديرگروه بهش زياد گير داد و البته استاد راهنماش (كه همون استاد راهنماي خودم بود)، خيلي خوب ازش دفاع كرد. نتيجه اين شد كه 19.5 گرفت... خودش هم باورش نمي شد... همون مدتي كه سر جلسه دفاعش نشسته بودم، جايي نشستم كه مدير گروه من رو نبينه. بعد از دفاع هم سريع اومدم بيرون و قايم شدم تا من رو نبينه!

رئيس دانشگاه رو دوباره ديدم. گفت مشكل شما حل شد؟ گفتم هنوز نه! گفت سپردم حل شه... مديرگروه هم بعد از دفاع رفته آموزش،‌ پروپزال خواهري رو تصويب نكرده! در مورد من هم هيچ حرفي نزده! كارد مي زدي، خونم در نمي اومد! به داداشي گفتم، به پنج دقيقه نكشيد كه زنگ زد دانشگاه، گفت تمام پايان نامه هايي كه با من دارند رو كنسل كنيد... غوغايي به پا شد تو دانشگاه! بچه ها كلاسشون رو تعطيل كردند و گفتند ما فقط اين استاد رو مي خوايم... دانشگاه با داداشي جلسه تشكيل داد و تو يه جلسه محرمانه، بهش پيشنهادي دادند كه واقعا آدم از شنيدنش كف مي كنه ... البته اون فعلا قبول نكرده... گفتند پروپوزال خواهرت هم مشكلي نداره... در مورد من هم گفتند اون قضيه حل شده است... نگران نباش!!!... اين يعني مديرگروه بدجوري پيچونده شد... فكر كنم يك دانشگاه از دستش راحت شن...

براي دبير كنفرانس آلمان هم ايميل زدم. ولي اون هم هنوز جوابي نداده!!!... دوشنبه هفته پيش هم رفتيم اون كنفرانس مسخره و من مقاله رو ارائه دادم. واقعا از اون مسخره تر ديگه نمي شد كنفرانس رو برگزار كرد... يه مقاله هم براي كنفرانس مديريت بازاريابي داريم آماده مي كنيم كه با كمي كمك، قرار شده تا اين هفته بفرستيمش! استاد مشاور رو هم دیدم و در مورد مقاله باهاش صحبت كردم... نتيجه اين شد كه دوباره از اول نشستم مباحث رياضي ام رو نوشتم... رسما پدرم دراومد...

اما چهارشنبه صبح، خانم داداشي اومد... ما هم ظهرش رفتيم شمال... بارون خيلي شديدي مي اومد، اونجا... پنج شنبه ظهر هم يكي از همكارام با خانمش و چند تا از دوستاش اومدند شمال و تا جمعه ظهر پيش ما بودند.. خيلي خوش گذشت... شنبه صبح هم برگشتيم تهران... امروز صبح هم به سلامتي خانم داداشي از پروازش جا موند! اگه مشكلي پيش نياد، امشب قراره برگرده...

پ.ن. فردا تولد assistant هست...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
آپق (الهام)
نارنجي (ندا)
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
بوسه تقدير (رويا)
آواي درون (حورا)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
يادداشت هاي من (آزي)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
جيك جيك مستون (شايلين)
هفت روز هفته هایم (مژده)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM