![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
آخر هفته گذشته، دومين سالگرد فوت پسرخاله بود... ديدن چشم هاي قرمز دايي متاثرم كرد، وقتي ازش پرسيدم چي شده و گفت: خاله ات تو اين دو سال، واقعا پير شد... چقدر تلخ بود شنيدن اين حرف... جمعه اما اول با وانت!!!! رفتيم بليط كنسرت شجريان رو گرفتيم! همين يك كار رو تو عمرمون نكرده بوديم كه بحمدلله اون رو هم انجام داديم! عصر رفتيم كنسرت شهرام ناظري... فوق العاده بود... خيلي لذت بردم... كلي هم تاسف خوردم كه من چرا اين شهرام ناظري رو اينقدر دير كشف كردم! خيلي مرام گذاشت... كل سالن رو دور زد و با مردم خوش و بش كرد و كلي هم قبل از شروع، با مردم سلام و عليك كرد... خيلي ازش خوشم اومد... حداقل خيلي بيشتر از شجريان كه حتي يه سلام هم نكرد! حتي سازهاي جديدش رو معرفي هم نكرد! يك شنبه كه رفتيم كنسرت شجريان، حدود 4 ساعت طول كنسرت بود... 14 نوازنده با 17ساز! خيلي طولاني شده بود... بعضي جاهاي كارش خيلي خوب بود... اما بعضي جاها حداقل براي ما خيلي خسته كننده و كش دار شده بود... آخرش هم كه مرغ سحر رو به اصرار مردم خوند و باعث شد كه ما پول بليط رو حلالش كنيم! اما از مقاله ها... اول از كنفرانس آلمان بگم كه هنوز هيچ جوابي بهم ندادند! استاد راهنما گفت اين دفعه به دبير كنفرانسشون ايميل بزن... مقاله اول رو هم اديت كرد و برام فرستاد... من هم دادمش به داداشي و خانمش تا اونها هم برام اديت كنند! هنوز هيچ جوابي بهم ندادند. مقاله سوم رو هم انگليسي كردم و فرستادم براي استاد مشاور... بهم زنگ زد كه يه قرار بذاريم در مورد مقاله صحبت كنيم! گفته تو بحث هاي رياضي اش شك دارم! اما از نمره پايان نامه بگم! يكي از بچه ها چهارشنبه گذشته دفاع كرد و چون يك مقاله ISI از تزش درآورده بود، ركورد رو شكست و براي اولين بار تو دانشگاه، 20 گرفت! البته ناگفته نماند رابطه ها هم بي تاثير نبودند! چون دو ساعت بعد، يكي ديگه از بچه ها دفاع كرد و اين بار به اون 19 دادند!!! حتي 19.5 هم ندادند!!! وقتي هم اعتراض مي كنه به نمره اش، مي گن مقاله هات هنوز accept اش نيومده، تو حتي اگه يه accept از abstract ات هم داشته باشي، ما بهت 20 مي ديم!!!! و وقتي من مي گم من سه تا abstract acceptance براتون آوردم، مي گن اون ديگه دير شده! ما خط مشي خودمون رو داريم! نمي شه!!! كم مونده بود اشكم دربياد! از اين همه بي قانوني! از اين همه رابطه، از اين همه باندبازي! اون هم تو يه محيط به اصطلاح فرهنگي! فرداش رفتم پيش رئيس دانشگاه! آدم بسيار محترمي هست! حيف كه اين آدم رو هم دير شناختم! همه چي رو خيلي واضح سعي كردم براش توضيح بدم. اون هم با دقت گوش كرد. بهش گفتم كه كنفرانس من 20 روز قبل از تاريخ دفاع برگزار شده. مداركش هست... اما اينكه كنفرانس، proceeding رو هنوز منتشر نكرده، مشكل من نيست! و اينكه كسي كه 20 روز بعد از deadline قانوني دانشگاه دفاع مي كنه و برخلاف قانون دانشگاه، بهش 20 ميدن، اما به من كه قانون دانشگاه مي گه بايد بدن، نمي دن...اون هم گفت كه حرف هاي شما اصولي هست! نمي فهمم كه چرا ايشون من گن نه! شما با معاون آموزشي دانشگاه صحبت كن، ايشالله كه حل مي شه مشكل! قضيه رو به طور غيرمستقيم با معاون آموزشي مطرح كردم، مدارك رو دادم و اون هم به آموزش گفت كه استاد راهنما پاي مدارك رو امضاء كنه، مدير گروهش بايد بهش نمره بده!!! خلاصه كه مدارك رو بردم دادم استاد راهنما امضاء كرد... ولي گفت من با مديرگروهتون درنمي افتم ها! احتمالا امروز نظرش رو مي ده... راستش ديگه خيلي نمره برام مهم نيست! مهم اينكه اين حق زنده شه... حداقل براي نفرهاي بعد من! اين رو به رئيس دانشگاه هم گفتم... ديشب هم كه رفتيم فیلم آواز گنجشك ها! خيلي عالي بود...خيلي... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
نرفتم... به همين راحتي... راحت تر از اون چيزي كه كسي بتونه تصورش رو بكنه...بليتم دستم بود، يوروها دست همكارم، هتل رزرو، برنامه كاري اين چند روزه معين...12 شب بايد مي رفتم فرودگاه... 9 شب بهم مي گن كه نبايد برم...!!!! به همين راحتي... به همين مسخرگي... هيچ كس دليل درست و حسابي نمي ياره... همه مي گن م د ي ر ع ا م ل گفته... با بحث هايي كه دو- سه هفته پيش شده بود و دعواهايي كه پيش اومده بود، بعيد هم نبود گفتن اين حرف... فقط به جرم اينكه من مرد نيستم... فقط به حكم اينكه خيلي ها دوست ندارند پيشرفت بقيه رو ببينن... و نفس عملشون چقدر زشت بود... چقدر توهين آميز... و من هيچ نتوانستم بگم... همكارم ساعت هاي آخر قبل از رفتن، تلفني ازم عذرخواهي مي كرد، بخاطر موضوعي كه حتي يك درصد هم اون توش مقصر نبود ... عصبي بود... بهم ريخته بود... نمي دونست از دست كي بايد عصباني باشه... نمي دونست به حال ش ر ك ت بايد تاسف بخوره يا به حال م م ل ك ت ... به هر حال نرفتم... تا دو روز بعدش هم شركت نبودم... ماموريت خارج از شركت... بعد از دو روز كه همه من رو ديدند، فكر كردند از ناراحتي رفتم خودم رو گم و گور كردم!!! هفته قبل، مقاله فارسي كنفرانس مهندسي صنايع رو فرستادم... مقاله انگليسي اول رو هم براي استاد راهنما فرستادم، ولي تا اين لحظه، هيچ جوابي ازش نگرفتم! مقاله شركتي رو هم فرستاديم... الان دارم رو مقاله انگليسي كنفرانسي كار مي كنم... پيشرفتم افتضاح بوده... تمركز ندارم... وقت ندارم... اين موضوع نرفتن، خيلي ذهنم رو درگير خودش كرد... فقط حرف هاي خانم داداشي و داداش كوچيكه آرومم مي كنه... كه گفتند خوشحال باش كه لياقتش رو داشتي كه انتخابت كردند براي رفتن... باقي اش ديگه مهم نيست... مهم پتانسيلت هست... از كنفرانس آلمان هم بهم ايميل زدند كه ببخشيد، ما جا كم آورديم، نمي تونيم مقاله تون رو چاپ كنيم!!!! اين هم كلي اعصابم رو به هم ريخت... بهشون ايميل زدم كه كارتون بسيار غيراخلاقي و خلاف قانون هست و حرف هاي قبلي تون رو هم نقض مي كنه... و من مي تونم ازتون شكايت كنم... هنوز ازشون جوابي نگرفتم... آخر هفته رو هم رفتيم شمال... هوا وحشتناك زمستوني بود... خيلي حال كردم... ولي موقع برگشتن، از دماغم دراومد... ظهر رفتيم دانشگاه ليسانسم تا از اون جا با داداشي بيايم... يكي از استادهاي ليسانسم هم باهامون اومد تهران... سه سال بود كه نديده بودمش... يكي از دوتا استادهايي بود كه اون زمان من رو تشويق كردند بيام تهران... هميشه مديونشون خواهم موند... كلي تو راه حرف زد... از نفر كناردستي ام تو كلاسي كه باهاش داشتم، پرسيد!!!!! عجب حافظه اي... از اينكه من چقدر سر كلاسش حرف مي زدم! از اينكه شر كلاس، من بودم!!! اما از وسط هاي راه، حالم بد شد... سردرد وحشتناك.... حالت تهوع از زور سردرد... نتيجه اش اينكه حالم بهم خورد... خيلي شب بدي بود... امروز هم كه بليت كنسرت استاد شجريان رو براي هفته ديگه گرفتم... كلا هفته ديگه، هفته كنسرتي هست... اول هفته با شهرام ناظري و وسط هفته با شجريان... پ.ن: سه ساله شدم... دقیقا سه ساله.... به اندازه سه سال تنهایی بزرگ شدم... یادش بخیر... چقدر روزهای سختی رو گذروندم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
روزهاي بعد از دفاع، روزهاي خيلي خوبي نبودند… هم خوشحالي و هم ناراحتي… هم شادي از حضور اون همه آدم تو جلسه دفاع و دفاع قاطعانه ات!، هم ناراحتي … شايد دقيقا ندوني از چي… اما مهم اينه كه ناراحتي… سخته… حداقل براي من خيلي سخته كه تغييرات رو سريع بپذيرم… تغييري به بزرگي دفاع ارشد… براي مني كه يكسال تمام فكر و ذكرم، تز بود… حالا بايد چيكار مي كردم؟… شبي كه دفاع كردم، با مامان اينها و دختردايي اينها شام رفتيم بيرون و عملا كلي پياده شدم! به تلافي اين كه دفاعم تو ماه رمضون بود و كسي نتونسته بود ازم شيريني بگيره! قبلش هم با خواهري رفتيم و يه ست خودكار و خودنويس براي استاد راهنما گرفتم… اينجا هم كلي پياده شدم! دو روز بعدش رفتم پيش استاد و كادو رو بهش دادم و ازش تشكر كردم و ازش خواستم كه مقاله ها رو با هم ادامه بديم… خانم داداشي پنج شنبه صبح (نصفه شب!) رفت انگليس و عملا شب تا صبح رو نتونستيم بخوابيم… فرداش اسباب كشي كرديم به خونه جديد… خانم داداشي كوچيكه، پاترول باباش رو گرفت و كلي كارمون رو جلو انداخت… يخچال و تخت و كلا وسائل سنگين رو گذاشتيم براي جمعه كه وانت گرفتيم… كلا جمعه شب ديگه كم كم مستقر شديم تو خونه داداشي… داداشي كوچيكه و خانمش هم شنبه صبح (نصفه شب!) رفتند انگليس و ما باز هم شب تا صبح نخوابيديم! قرار بود نفر سومشون هم من باشم كه از طرف شركت فردا شبش برم م ا ل ز ي كه خيلي ها سنگ انداختند جلوي پامون و گفتند چون مرد نيستي، نمي توني بري... هفته پيش رو هم روي مقاله شركتي مون كار كردم، ورژن فارسي مقاله دوم رو درست كردم براي كنفرانس مهندسي صنايع... ورژن انگليسي مقاله اول رو هم براي ژورنال كامل ترش كردم... يه شب كه رفته بوديم خونه دايي جان، استاد مشاور زنگ زد كه مقاله سومت خيلي خوب هست و حتي قابليت چاپ توي European Journal of Operation Research رو هم داره!!! قرار شد اول كنفرانسي درستش كنيم و بعد ژورنالي بهش نگاه كنيم... پنج شنبه هم رفتم دنبال پرينت پايان نامه... رفتم تا دم صحافي و تازه يادم اومد كه برگه دفاعيه رو نذاشتم توش! برگشتم دانشگاه! مسئول كتابخونه مرام گذاشت و قرار شد خودش بره دنبال كارهاش و صحافي شون كنه و من فقط امضاء ها رو از استادها بگيرم... جمعه رفتيم خونه دايي وسطي... اين چند روز هم همه اش درگير كارهاي شركت بودم... ديروز كه از خستگي و كم خوابي و روزه، عملا همه جلسه ها رو خواب بودم! از دو روز پيش هم كلاس زبان شروع شد... ولي نمي دونم با اين اوضاع غيبت هام مي تونم برم كلاس رو يا نه؟ مديرعامل رسما پاي برگه ماموريتم امضاء كرد و ما رو ذوق مرگ نمود ... احتمالا هفته ديگه عازم هستيم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...
|
|
RSS
|