![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
روز دفاع.... نكته هاي جالب! حدود 10.20 بود كه فرشته زنگ زد كه من دانشگاهم و ميام دنبالت! 10 دقيقه بعد زنگ زدم كه كجايي؟ گفت كه استاد راهنما اومده دانشگاه! دنبال تو مي گرده! مي گه آسموني كجاست؟!!!! من هم گفتم: خونشون هست! قراره من الان برم دنبالش! گفته خونشون كجاست كه تو الان قراره بري بياريش؟!!! 5 دقيقه بعد دانشگاه بودم! مامان اينها هم همزمان با من رسيدند. فرشته مي گفت دارم از زور استرس مي ميرم! انگار دفاع خودم هست! استاد راهنما كه من رو ديد، دعوام كرد كه شما كه ديرتر از ما رسيديد!!! ... اشتباه كردم كه لپ تاپ نبردم! كامپيوتر دانشگاه حدود يه ربع قاطي كرد! مديرگروه حرص مي خورد! 45 دقيقه بهم وقت دادند! اولش،خيلي استرس داشتم! دست هام مي لرزيدند... محكم دو طرف تريبون رو گرفته بودم كه لرزشش رو كسي نبينه! استاد راهنما رو جرات نداشتم نگاه كنم... البته اون هم مرام گذاشت... زيرچشمي نگاهم مي كرد و تا نگاه من بهش مي افتاد، روش رو برمي گردوند كه من هول نكنم... بعد از 5 دقيقه فضا عادي شد برام... ولي لحن صحبتم رسمي و مسلط بود... خودم كلي حال كردم... حدود 45 دقيقه، سريع و بدون وقفه حرف زدم! از نظر همه، دفاعم عالي بود... خيلي خوب! خيلي مسلط! و خيلي هم كار كرده بودم تو دفاعم... هيچ كس وسط دفاع حرف نمي زد... همه فقط ساكت بودند و گوش مي كردند... نمي دونم واقعا چيزي هم متوجه شدند يا نه... من وسط دفاع ديگه هيچ كس رو نمي ديدم... نه مامان.... نه بابا... نه assistant .... نه clement ... فقط تو دلم موند كه چرا استاد آمار نيومد... البته دو جا هم استاد راهنما شديدا ضايعم كرد! كل جماعتي كه اومده بودند، از خنده مردند! من فقط دادشي بزرگه رو نگاه مي كردم كه صورتش رو گرفته بود و از خنده غش كرده بود! خود استاد راهنما هم از مرده بود از خنده! تشكرهام رو كه كردم، از نظر من ديگه كار تموم شده بود... اما از نظر داور، نه! گير داده بود شديد به هزينه ها! چيزي كه از قبل هم به همه گفته بودم! وقتي اون هي از هزينه ها مي پرسيد، من داداشي رو مي ديدم، assistant رو مي ديدم، داور خارجي رو مي ديدم، استاد راهنما رو مي ديدم... كه همه مي خنديدند كه من چقدر خوب مي دونستم گير اين داور چيه! آخرشم گفت: ولي هنوز من قانع نشدم! هر چي من و استاد راهنما و داورخارجي دليل مي آورديم، اون حرف خودش رو مي زد! دستي كه آخر دفاعم برام زدند، خستگي اين يك سال رو از تنم به در كرد... موقع نمره دادن، از بيرون مي ديدم كه استاد راهنما داره چونه مي زنه شديد با داور تا بهم 20 بدن... اون هم تو دانشگاهي كه بالاترين نمره اش 19.5 هست و كلا 20 رو براي خدا مي دونند! استاد راهنما اومد و گفت 19.5 شدي! هيچ خوشحالي تو چهره ام نبود... فقط يه لبخندي زدم و گفتم مرسي... از چهره اش هم معلوم بود كه نتونسته نمره اي رو كه دلش مي خواسته، برام از داور بگيره! Assistant هي مسخره بازي در مي آورد بيخيال نمره شم! مي ترسيد بشينم وسط سالن و زار زار گريه كنم! بچه ها همه مي گفتند بريم داور رو بزنيم، ازش برات نمره بگيريم؟! واقعيت اين بود كه نمره براي من مهم نبود... كما اينكه الان هم بالاترين نمره دانشگاه رو گرفته بودم... ولي ته دلم حس مي كردم اين نمره، نتيجه زحمت هايي كه من براي اين پايان نامه كشيدم، نبود... بعد از دفاع رفتم پيش مسئول آموزش... مدارك كنفرانس رو دادم و قرار شد پنج شنبه جلسه بذارند و ببينند مي شه از اين داور برام نمره بگيرند يا نه... تنها چيزي كه برام لذت بخش بود، تمجيدهاي جفت برادرها بود از كارم... اينكه كارت واقعا از سطح بچه هاي شريف بالاتر بود... و اينكه تو با همين پايان نامه، خيلي راحت مي توني بورس بگيري... اينكه كارت حتي از كار داورت (كه دكتري اش رو گرفت) خيلي بهتر بود... شنيدن اين حرف ها از زبون كسايي كه مي دوني هيچ وقت الكي از کسی تعريف نمي كنند، خيلي خوشايند بود... بعد از دفاع، همش احساس خلا مي كردم... هنوز هم... طول مي كشه تا عادت كنم به شرايط جديد... بايد از اين به بعد برنامه هام رو جدي تر دنبال كنم براي زندگي... براي دكتري... مامان گلم... اشكي كه تو برام ريختي، وقتي همه برام دست مي زدند... برام بالاترين لذت بود... شايد يادآوري روزي كه من و تو به اينجا اومديم، خاطرات تلخ اون روزها.... اينكه چه كشيديم من و تو، آن روزها... اشكت رو جاري كرد... به گفته خودت... وقتي ديدي دخترت... همون كه روزي با اشك وارد اين دانشگاه شده بود... همون كه روزي همه، همه جور نامردي رو در حقش تموم كرده بودند... امروز مسلط و پرغرور... دفاع مي كرد از چيزي كه سال ها براش جنگيده بود... اشكت رو درآورد... و من... چقدر لذت بردم از حضورت آنجا... حضور تك تك كساني كه دوستشون داشتم و اون روز، وقت گذاشتند برام... حتي clement كه براي شروع كارم، كمكم كرد... شايد مي خواست با زبون بي زبوني ازم عذرخواهي كنه... چقدر لذت بخش بود دوشنبه... دوشنبه فراموش نشدني من... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
هفته پيش، دوشنبه عصر بود كه استاد راهنما زنگ زد... گفت مديرگروه تاريخ دفاعت رو مشخص كرده: دوشنبه هفته ديگه! برادرتون هم همون روز يه دفاع داره... از لحظه اي كه اين حرف رو زد، تپش قلب گرفتم، شديد... خيلي حال بدي بود... پر از استرس... پر از هيجان.... همون شب خونه مادرخانم داداشي دعوت بوديم. برادرم گفت كه مديرگروه به من زنگ زده و گفته كه دانشجوي شما بايد دوشنبه دفاع كنه. بهش گفتم كه چرا اينقدر زود، گفت آخه يه خانمي هست كه خيلي اصرار داره زود دفاع كنه. پرسيدم كي؟ گفت فلاني! :D سه شنبه شب با بچه هاي فاميل شام رفتيم شركت پسردايي جان! بعد هم از اون جا رفتيم پارك ارم! بچه ها به زور من رو سوار سفينه كردند! وحشتناك بود! چهارشنبه شب رو خونه بوديم. پنج شنبه صبح با خواهري رفتيم كلي خريد كرديم. يه تيپ رسمي براي جلسه دفاع خريدم! كلا اسلايد درست كردن من، تازه از پنج شنبه شروع شد! جمعه شب دايي جان تو يه باغ ما رو دعوت كرده بود! رفتيم! ولي كاش نمي رفتيم! تا وسط هاي مجلس خيلي خوش گذشت.... بازي و خنده بود... اما يه حرفي زد دايي بهم كه زمين تا آسمون من رو به هم ريخت! اغراق نمي كنم اگه بگم حدود 5 ساعت- تا 2-3 صبح، گريه كردم... حتي فرداش كه دختردايي زنگ زد كه عذرخواهي كنه ازم، باز هم گريه كردم... آستانه تحملم در حد يه بچه لوس 10-12 ساله پايين اومده بود... حرفي كه شايد اصلا ارزش اين همه گريه رو نداشت... اما چه كنم با اين دل زودرنج و حساس! شنبه صبح، فايل پرزنت رو براي استاد فرستادم... براي داور و جفت برادرها هم... يك شنبه رو قرار شد كه نرم شركت... خواب بودم كه با زنگ استاد راهنما بيدار شدم! تاريخ دقيق دفاع رو مي خواست بدونه! كمي اشكال از پرزنت... فرستادن مقاله اديت شده نسبي! يك شنبه كلا روز پراسترسي بود... چند بار فايل پرزنت رو مرور كردم... دانشگاه هم رفتم... همه اونجا شيريني مي خوان ازم... مامان اينها هم اومدند تهران... خواهري هم دانشگاه قبول شد و من بيشتر از اينكه براي خودم خوشحال باشم، براي اون خوشحال شدم... يك شنبه حدود 10 شب، داور خارجي زنگ مي زنه بهم و ازم ايراد مي گيره! كلي ايراد حدود 10-10.5 شب... كاري كرد كه اگه حتي يه كوچولو اجازه داشتم، تاريخ دفاع رو عقب مي انداختم! تا 2 صبح داشتم مدل رو دوباره run مي كردم تا يه نتيجه درست و حسابي بگيرم... شديدا عصبي شده بودم و آرزو مي كردم كه كاش مي شد فردا دفاع نكنم يا چي مي شد اگه اين بنده خدا، چند ساعت زودتر به من زنگ مي زد! حتي نمي شد اون وقت شب به استاد راهنما زنگ زد و ازش دلگرمي گرفت! اوضاع بدي بود، در كل! .... بقيه تو پست بعد... براي اينكه خسته نشيد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
روزهاي پرهيجاني رو مي گذرونم… روزهاي آخر قبل از دفاع رو… يك سال تمام فكر و ذكرم رو معطوف چيزي كردم كه امروز مي گن خلاصه اش كن… فقط نتايج رو بگو… هيچ كس نمي فهمه تو چيكار كردي… دليلي نداره ريز كارت رو توضيح بدي… . شايد دركش حتي براي تو هم سخت باشه… كه بفهمي در ذهن من چه مي گذرد اين روزها… زحمت يك سال من خلاصه خواهد شد در نيم ساعت… همين …. تمام. چقدر تلخ است اين لحظات… چند روز ديگر تو ديگر دانشجو نيستي… فكر كردن به اين موضوع تلخ تر از هر چيز ديگري است… شايد براي همين است كه پر از هيجاني… پر از استرس… پر از سوال… باز هم هيجان دارم… روزهاي آخر بودن در اين خانه… بودن در خانه اي كه سه سال، دانشجويي من رو در خود جاي داده… به هر جاي اين خانه كه مي نگرم، خاطره اي برايم تداعي مي شود.. چقدر بد است دلبستگي ها.. . دلبستگي به جايي كه روزي از آن متنقر بودم… تمام خانه را عكس كرده ام در دوربينم… چقدر اصرار دارم كه خاطره اين روزها از يادم نرود… مي ترسم كه روزي خاطره اي مبهم و تاريك شود این خانه دانشجويي با هم خانه اي هايش برايم… چه ميمون و مبارك كه روزي كه آمدم اينجا، ماه رمضان بود و حال كه مي روم، باز هم ماه رمضان… چقدر سخت خواهد بود دل كندن از خانه دانشجويي كه هميشه آرزويت اين بود كه زودتر از آن بروي… حال تو را چه شده است آسموني كه به همين خانه خرابه مفلوك دل بسته اي؟…. چقدر احساساتي شده اي تو اين روزها… پ.ن. بعدها بيشتر مي نويسم از همين خانه خرابه… |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
وقت بسيار كم دارم و كار بسيار… روزهام قاطي پاتي شده اند با هم… روزهاي پيش از دفاع… روزهاي تهيه مقاله… روزهاي كارهاي حجيم شركت… روزهاي آخر بودن برادر كوچيكه و خانمش و خانم برادر بزرگه… شب هاي بيرون رفتن با بچه ها… روزهاي روزه گرفتن و كم خوابي هاي مزمن… منم و روي 24 ساعت زمان و كلي كار… كسي وقت اضافي نداره به من قرض بده؟… از شنبه هفته پيش دوباره از نو نشستم سر تز و مقاله… مقاله رو تقريبا مي شه گفت از اول با نگاهي جديد نوشتم… يه شب هم با بچه هاي شركت رفتيم پرديسان. كلي اسكيت بازي كرديم و خوش گذرونديم. يه روز هم رفتيم پيست، پيش مربي اسكيتمون و يادي از قديما كرديم! برادر كوچيكه تا آخر هفته موند شمال پيش مامان اينها! پنج شنبه رفتم جمهوري و كلي پول هامون رو جمع و جور كرديم. شنبه صبح زنگ زدم به مدير گروه كه ازش وقت دفاع بگيرم! اون قدر خشك و بد با آدم حرف مي زنه كه اصلا آدم رو از زندگي ساقط مي كنه! گفت پرينت هات رو برو بده به استاد راهنمات. رفتم پيش استاد راهنما. سه نسخه پرينت رو بهش دادم. گفتم دكتر! چرا مديرگروه اينقدر بد حرف مي زنه با آدم؟ گفت! همه مي گن كه اون با دخترها خيلي خوب حرف مي زنه، كه! گفت تا كي مي خواي دفاع كني؟ گفتم تا قبل از 28 شهريور! زنگ زد به مدير گروه. اون گفت هفته اول شهريور! بهش گفتم دكتر! برادرم و خانمش اينها دارن مي رن. مي خوام روز دفاعم اون ها هم باشند. گفت اگه نباشند، چي مي شه؟ گفتم هيچي! فقط اگه باشند، خيلي بهتره! خوبی کار اینه که استاد راهنما هم هفته اول مهر داره میره مسافرت. شاید همین باعث شه که هفته دیگه دفاع کنم. به داور هم زنگ زدم و قرار شد فايل پايان نامه رو براش بفرستم تا نگاهش كنه! مقاله رو هم به استاد دادم. نكته مهم اين بود كه استاد گفت فايل پرزنتت رو هم بيار ببينم! براي بچه هاي ديگه اين كار رو نمي كنه. نمي دونم بخاطر موضوع تز هست كه اين رو گفت يا اينکه اعتماد نداره بهم! ديشب هم با بچه هاي فاميل رفتيم پرديسان! كلي اسكيت بازي كرديم و به پت و مت گروهمون خنديديم! كلا خيلي خوش گذشت. فقط امروز صبح ناي بيدار شدن رو نداشتم! تاریخ دفاع قطعی شد: دوشنبه ۲۵/۶/۱۳۸۷ ساعت ۱۱ صبح برام دعا کنید... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
روزهاي بسيار شلوغي رو گذروندم. از روزي كه از شمال برگشتم، دو روز آخر هفته رو رفتم سر كار... سه شنبه صبح به استاد راهنما زنگ زدم كه دكتر، من شنبه صبح پايان نامه رو مي دم بهتون... در حاليكه كلي از كارش هنوز مونده بود!!! ديدم اين تنها راهي هست كه باعث مي شه بتونم تز رو جمع كنم! مقاله ها رو هم براي استاد فرستادم... توي تعطيلات تابستوني... اون دو روز رو + پنج شنبه و جمعه كامل نشستم سر تزم تا جمعش كنم. يه كوچولو بحث رياضي اش مونده بود كه بايد جمع مي شد. اين چند روز، هر چي بيشتر جلو رفتم، ديدم بيشتر كار داره... كار به جايي رسيد كه عملا گريه ام گرفته بود. به استاد ايميل زدم كه دكتر، اين خيلي وحشتناكه، چيكار كنم؟ جواب نداد... تصميم داشتم ولش كنم... ولي نشستم سرش و بالاخره جمعه شب تا حد قابل قبولي جمع و جور شد... شنبه صبح از پايان نامه پرينت گرفتم و مست و سرخوش زدم زير بغلم و رفتم دادم به استاد... عصر هم راه افتاديم سمت سياه بيشه... فوق العاده بود... کلی هم اونجا اسکیت بازی کردیم و به داداشی خارجکی و خانمش هم یاد دادیم! از سدي كه دارن اونجا مي سازن هم بازديد كرديم... خيلي عالي بود... از نظر پيچيدگي كار، بزرگترين پروژه برقابي خاورميانه است... دوشنبه عصر هم از اونجا رفتيم سمت خونه... كلي هماهنگي براي برگشتن مامان اينها... سه شنبه ظهر هم با فاميل ها رفتيم فرودگاه و آورديمشون... اول سر خاك بابابزرگ... و بعد هم خونه... شب هم تو هواي وحشتناك شرجي شمال، كلي مهمون داشتيم و چهارشنبه شب هم وليمه... پنج شنبه شب هم رفتيم دريا، شنا... جمعه هم برگشتيم تهران... چهارشنبه استاد راهنما زنگ زد كه بايد با هم صحبت كنيم... امروز صبح هم رفتم پيش استاد راهنما... مقاله ها بايد كمي تغيير كنند... تز هم همين طور... خلاصه كه دوباره روز از نو و روزي از نو... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...
|
|
RSS
|