تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

شنبه و يك شنبه رو پشت سر هم رفتيم اسكيت... حركت sit رو باز هم تمرين كرديم... Charli Back رو بهمون گفت كه اينقدر افتضاح بوديم تو اين حركت كه تصميم گرفتيم بي خيالش شيم! خواهري sit نشسته رو تمرين كرد، ولي من حتي به اون مرحله نرسيدم! Over هام خيلي بهتر شده... دوشنبه داداشي اصرار كرد كه بريم شمال، ولي ما هر جور كه حساب كرديم، ديديم نمي شه و نرفتيم! غافل از اينكه داداشي كوچيكه از خارجه اومده و مخفيانه با داداشي بزرگه رفتند شمال براي بدرقه مامان اينها! شب كه زنگ زدند، بجاي اينكه باهاشون خوب حرف بزنم، كلي دعواشون كردم كه اين چه وضع ايران اومدنه! خجالت بكشيد!‌ دوشنبه اينقدر خسته بوديم كه اسكيت نرفتيم. سه شنبه و چهارشنبه هم دو جلسه آخر رو رفتيم! كلا من هنوز خيلي خوب نمي تونم برم... يعني به قول بچه ها، حركاتت مصنوعي هست... طبيعي و خيلي سريع نمي توني بري!‌ قرار شد از دو- سه هفته بعد، سري دوم كلاس اسكيت رو شروع كنيم... اما از مربي اين سري مون... دختر خيلي مهربوني هست... البته اگه يه كم سخت گيرتر بود، مطمئنا اسكيتم بهتر مي شد! :) ليسانس روانشناسي اش رو تازه گرفته و اسكيت رو هم تنها دو ساله كه شروع كرده و الان به اين مرحله رسيده...

خلاصه كه مامان اينها سه شنبه رفتند مدينه... و فقط من و خواهري موقع بدرقه شون، پيششون نبوديم... شنيدم كه مراسم گريه و زاري هم به خوبي انجام شده!!! :) داداشي چهارشنبه اومد، قبلش كلي بهشون سفارش كردم كه كارت ها رو سفارش بديد، ميوه و شيريني و شام رو هم ok كنيد و بيايد تهران! عصر كه رسيدند تهران، بالاخره موفق شديم داداشي كوچيكه رو زيارت كنيم... شب رو پيش هم بوديم خونه داداشي بزرگه و كلي پو-كر بازي كرديم و لذتش رو برديم. كنفرانس هم abstract ها رو چاپ كرد و من هم في الفور دادمش به دانشگاه، بلكه يه پولي نصيبمان شود! جمعه صبح زود هم با خواهري رفتيم شمال... ماشين خيلي سخت گيرمون اومد... ناهار و شام رو خونه عمو اينها مونديم... و كلي هم اونجا اسكيت بازي كرديم... كارت هاي دعوت رو گرفتيم و نوشتيم.... خريد ها رو انجام داديم، پارچه ها رو سفارش داديم كه بنويسند و ... خلاصه اكثر كارها تموم شد... يه سري فاميل هم از يزد اومدند خونه ماماني كه شنبه شب با اونها رفتيم پيست اسكيت و كمي هم اونجا اسكيت بازي كرديم... همچنان دخترخاله معتقده كه من خيلي مصنوعي اسكيت بازي مي كنم... دوشنبه صبح برگشتيم تهران و اين دو-سه روزه كه تعطيلات تابستاني شركت هست، رو اومدم شركت.... هيچ كس اينجا نيست... خودمم و خودم... تنهايي هم صفايي داره براي خودش...

 به هر جاي خانه كه نگاه كردم، تو را ديدم، مادر ... با همان لبخند هميشگي... همه جا هستي، در حاليكه نيستي... حس غريبي است، مادر... اينكه در خانه خودت باشي و غريبه باشي... اين كه انگار تكه اي از وجودت را در اين خانه گم كرده اي و هر چه بيشتر مي جويي اش، كمتر مي يابي اش... تو كه نيستي، انگار گم كرده اي دارم در اين خانه... كه نمي دانم چيست... سعي مي كنم خودم را مشغول كنم، با تز، با اسكيت، با بچه ها... اما انگار يك قطعه از اين پازل گم شده است.... شايد براي همين هست كه همه عصبي هستيم و به دست و پاي هم مي پيچيم... چون تو نيستي... حالا به نقش مهم ات پي مي برم... كه چه مديري بودي براي خودت و ما نمي دانستيم... براي همين است كه اين خانه، بوي خانه ندارد امروز... چون تو نيستي در آن.... برايم مهم نيست كه هزينه اش چقدر است... همين كه صدايت را بشنوم، آرامم مي كند... چه جادويي داري تو در آن صدا، مادر... چه گرانبها گوهري داشتيم و قدرش را نمي دانستيم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت   توسط آسموني | 

 

هفته پيش، يه كم روي تز كار كردم. هنوز جمع نشده و من هم حس جمع و جور كردنش رو ندارم. يعني  در واقع، وقتش رو ندارم. اين دو-سه هفته اي همه چي شلوغ پلوغ شده! به استاد راهنما زنگ زدم. قرار شد روي دو تا مقاله براي ژورنال كار كنم. خدا برسونه كمي وقت! سه شنبه عصر باز هم رفتيم اسكيت! حركت sit رو شروع كرديم كه پيشرفتمون تو اين حركت افتضاح بود! اول جلسه، هفت و هشت رفتنم رو چك كرد كه گفت خوبه!‌ هنوز با over مشكل دارم! كلي با مربي تمرين كردم. آخر جلسه مي گفت خيلي بهتر شدي!‌ پسردايي هم اومده بود كه به زمين خوردن ما بخنده، كه شكر خدا ناکام موند!

چهارشنبه صبح زود، تنهايي راه افتادم سمت شمال! با يه چمدون و ساك اسكيت و ... خلاصه كه مردم و زنده شدم تا رسيدم خونه!‌ نمي دونم هواي شمال، شديدا شرجي شده يا من زيادي سوسول شدم كه تا از زير كولر مي اومدم بيرون، خيس عرق مي شدم! عصر چهارشنبه رفتم آرايشگاه و بعد هم يه دسته گل خيلي قشنگ خريدم و رفتم عروسي يكي از بهترين دوست هاي دوران راهنمايي و دبيرستانم! معلم كلاس اول دبستانم هم با دخترش (كه اتفاقا اون هم يكي از دوست هام هست) اونجا بودند!‌ نكته عروسي، تشنج يكي از مهمان ها بود، وسط خوندن خطبه عقد... سر و صدا و جيغ و داد و ... خلاصه كه آخونده مجبور شد خطبه رو قطع كنه براي يك ربع تا حال اون بنده خدا بهتر بشه...

داداشي اينها هم شب رسيدند. پنج شنبه آش پيش پاي مامان اينها رو پختيم! يه كمي هم شب توي كوچه اسكيت تمرين كرديم! جمعه عصر هم برگشتيم تهران...

 

 

همون چند دقيقه صحبت با تو كافي بود، معلم مهربانم، تا ياد 19 سال پيش بيفتم... ياد مهر 68... كلاس اول... دبستان هفده شهريور... يادت مياد؟... اون كلاس قديمي تو اون مدرسه قديمي تر... كه سال بعدش خرابش كردند و بردندش جايي كه هنوز هم سرحال و پابرجاست... اون راهروي باريك و قديمي... و تهش... اون كلاس كهنه و قديمي... با نيمكتي قديمي كه پشت كلاس جا خوش كرده بود... چقدر مهربان بودي تو، آن زمان... كه هنوز هم بعد از سال ها، تك تك خاطره هاي اون سال در پس زمينه ذهنم حك شده است... چقدر هنوز هم مهربان هستي... كه وقتي برايت تعريف مي كنم كه يكبار سر کلاس دعوايم كردي، از من عذرخواهي مي كني...

چقدر غیرقابل باور است برایم چروک های صورتت ... چرا فکر می کنم تو هنوز هم باید آنقدر جوان باشی؟ چرا زمان برای من متوقف شده است؟...

و من... چقدر دلتنگ آن روزهام... دلتنگ اين كه يك بار... فقط يك بار ديگر شش ساله شوم و سر كلاس تو بنشينم و تمام لذت زندگي ام، آوردن تخته پاك كن براي تويي باشد كه آن زمان حامله بودي و نمي توانستي براحتي خم شوي... و چقدر باورش برايم سخت است كه تو سالهاست بارت را زمين گذاشته اي و دختري كه آن روزها انتظارش را مي كشيدي، اين روزها منتظر جواب كنكورش است... و چه تلخ است باور اينكه از آن كلاس سي و چند نفري آن سال، دو نفرشان ديگر زنده نيستند... چرا باورم نمي شود كه تو اكنون بازنشست شده اي؟... چرا چهره هانيه و هستي كه مي دانم ديگر نخواهمشان ديد، از جلوي ذهنم دور نمي شود؟‌ چند هزار آفرين دادي به من، تو آن سال، مهربانم؟...

چقدر مهربان هستي، معلم مهربان من... آنقدر كه تپش های قلبم هنگام بوسيدنت بيشتر مي شود... كاش جسارت اين را مي داشتم كه دستت را ببوسم... تو را... كه تقريبا هم سن مادرم هستي... و حقيقتا... آن سال، مادري را نيز در حقم تمام كردي... چقدر بدم من كه سال هاست گرچه از دور به يادت بودم، اما هيچگاه سراغي از تو نگرفتم...  

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط آسموني | 

بعد از فرستادن مقاله، يكي دو روز با سلام و صلوات و نذر و نياز، مقاله رو پس نفرستادند... اما خوشحالي ام به آخر هفته نرسيد! پس فرستادندش و من هم تا تونستم، لعن و نفرينشون كردم! واقعا مونده بودم كه بايد چيكار كنم؟ مقاله رو براي استاد راهنما فرستادم و گفتم دكتر، من ديگه نمي دونم بايد چيكارش كنم؟! رونوشت ايميل رو هم به استاد آمار فرستادم! بنده خدا، مرام گذاشت و آخر هفته اي براش وقت گذاشت و خلاصه، يه كم اون، يه كم من، يه كم اون، يه كم من!... خلاصه شد شش صفحه! باورتون نمي شه! از خوشحالي تو پوست خودم نمي گنجيدم! هيچ وقت فكر نمي كردم روزي براي يه مقاله تو يه كنفرانس اينقدر خوشحال بشم! تا دو روز، هر وقت بيكار مي شدم، فايل مقاله رو باز مي كردم و فقط شماره صفحه اش رو نگاه مي كردم! هر دفعه هم به طرز خنده آوري مي ترسيدم كه نكنه الان كه فايل PDF رو باز مي كنم، هفت صفحه شده باشه! :D خلاصه كه داستاني بود براي خودش!

چهارشنبه مربي اسكيت زنگ زد كه من نمي تونم امروز بيام. ما هم خودمون رفتيم براي تمرين! خيلي خوب بود، چون تو راه رفتن خيلي مسلط تر شديم... قرار بود كلاس پنج شنبه تشكيل بشه... بعد از ظهر داداشي زنگ زد كه ما مي خوايم بريم جاده چالوس. ما هم كلاس رو دو در كرديم و رفتيم! جاده چالوس كه بسته بود، رفتيم درياچه طالقان... بماند كه قرار نبود دايي جان اينها بيان، و يهو پيداشون شد! در كل، شب خوبي بود... شنبه، آخرين جلسه اسكيت رو با مربي اولمون داشتيم. حركت هفت و هشت رو تمرين كردم. كلا، اين دختره، دختر خوبي بود، خداي اسكيت و حركات نمايشي با اسكيت... دنياش خيلي جالب هست... و چقدر تفاوت هست بين دنياي من و اون... يك شنبه هم با مربي جديد... هفت و هشت رو توي دايره تمرين كردم... كلا به اين نتيجه رسيدم كه هوش فيزيكي من خيلي كم هست... واقعا براي ياد گرفتن خوب حركات به تمريني زيادتر از خواهري احتياج دارم، ولي نه وقت تمرين كردن رو دارم و نه جاش رو! ديروز هم از درد و فشاري كه به پاهامون اومده بود، به خودمون استراحت داديم...

ورژن فارسي مقاله رو هم براي يه كنفرانس داخلي فرستادم... از طريق يكي از دوستان، دوباره رفتم دنبال ويزاي آلمان... ولي زودترين وقت مصاحبه اي كه بهم مي دن، بعد از تاريخ كنفرانس هست! شايد واقعا قسمت در اين هست كه نرم...

اين هفته دارم تز رو جمع و جورش مي كنم... لعنتي، هر چي بيشتر مي رم جلو، مي بينم يه چيزي رو جا انداخته ام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط آسموني | 

اين يكي-دو هفته رو همش خونه داداشي بوديم. چون مامان تهران بود و ما هم دور هم...  مقاله رو براي استاد آمار فرستادم و اون هم سريع برام به اون فرمت درآورد... ولي مشكل كه يكي- دو تا نيست. با اون فرمت، مقاله شد 12 صفحه كه من بايد 6 صفحه اش مي كردم!!! واقعا موندم كه چكار بايد بكنم؟ ...

اين چند روز همش رفتيم كلاس اسكيت... حركت over رو يادمون داد كه من اون جلسه، حتي جرئت نكردم يه دونه over بزنم! صاف وايسادم وسط زمين و گفتم: من نمي تونم!!! يه بار هم خواستم برم پيش مربي كه كنار ديوار نشسته بود... نتونستم سرعتم رو كنترل كنم و چنان خوردم به ديوار و صندلي و مربي كه بنده خدا، كپ كرده بود!!! من هم فقط نيشم تا بناگوش باز بود! ضربه خيلي بدي بود... چون كه حتي تا جلسه بعدي كلاس هم آرنجم وحشتناك درد مي كرد و نمي تونستم تكونش بدم! و بسته بودمش!‌ جسله بعد، اول يه كم خودش دستم رو گرفت تا با هم over رو بريم... كه خيلي خوب بود... چون الان مي تونم over برم، اما فقط يه دونه، نه چند تا پشت سرهم!

پنج شنبه هم ماشين داداشي رو گرفتم و مامان رو برم جمهوري، ولي چيزي كه مي خواستيم رو پيدا نكرديم... كلا توبه كردم كه ديگه جاهاي شلوغ با ماشين برم... اون هم سه ساعت... با يه آرنج دردناك... با ماشيني كه نمي دونم چرا اينقدر روي مرز جوش آوردن بود و مجبورم مي كرد كه كولر رو خاموش كنم... اون هم براي 3-4 ساعت... اون هم تو اوج گرما. خبر بد ديگه اينكه چهارشنبه شب تو يه حركت انتحاري، موبايلم خاموش شد و ديگه روشن نشد... به همين سادگي... پنج شنبه دادمش به يه تعميرگاه موبايل...  ولي طرف هيچي از موبايل سرش نمي شد و آخرش هم نتونست درستش كنه! شنبه دادمش يه تعميرگاه مركزي و اون ها هم ناقابل 70 هزار تومن ازم گرفتند و درستش كردند!‌ حالا موندم كه بفروشمش و يه دونه touch screen بخرم يا همين رو نگه دارم! همون پنج شنبه عصر رفتم دم خوابگاه استاد آمار و فايل نرم افزار رو بهم داد...

جمعه شب هم رفتيم فرحزاد. شنبه هم كه بعد از كلاس، چيتگر رفتيم و اسكيت هامون رو پوشيديم! بماند كه آسفالتش براي ما مبتدي ها خيلي خوب نبود. يه جا تو يه سرپاييني راه مي رفتم كه باز هم سرعتم غيرقابل كنترل شد، داداشي دست هاش رو باز كرد كه من رو بگيره!‌ غافل از اينكه دو- سه متر مونده بود برم تو بغل داداشي، چنان با همون آرنج دردناكه (اينبار بدون آرنج بند!!!) خوردم زمين كه حتي خانم هايي كه داشتند كنارم راه مي رفتند هم دلشون برام سوخت! فكر كنم آرنجم ديگه ضد ضربه شده!

مقاله رو هم درنهايت 9 صفحه اش كردم و فرستادم. اگه بخوان گير بدن، كلا بي خيال اين كنفرانس مي شم... مقاله ام رو حتي اگه بخوام يك خط ديگه ازش كم كنم، هيچي ازش نمي مونه و واقعا حاضر نيستم اين كار رو كنم... فعلا كه دست به دعا برداشتم كه گير ندن كه تا حالا خدا جوابم رو داده! استاد راهنما هم در کمال تعجب یه روز زنگ زد به موبایلم و سراغ مقاله رو ازم گرفت!!!

مامان و بابا دیروز رفتند شمال... احتمالا این هفته ما نمی ریم شمال...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت   توسط آسموني | 

 

دوشنبه هفته پیش اسكيت هامون رسيد! با كمك مربي پوشيديم و حالا ما بوديم و يه اسكيت نو كه نمي شد باهاش راه رفت! آخر جلسه مربي مي گفت به نسبت جلسه اول خيلي خوب مي ريد... الله اعلم...

يه  كم رو بحث رفرنس هاي تزم كار كردم! مردم تا جمع و جورشون كردم!‌... 13 صفحه... همه با فونت 12 و بدون هيچ فاصله اي بين خطوط ...

سه شنبه مامان اينها رسيدند تهران... چهارشنبه هم ظهر با مامان و ماماني رفتيم كرج... عقد... آرايشگاه... آتليه... تالار... اولين باري بود كه خواهر عروس شدم! پنج شنبه و جمعه هم همش به مهمون بازي گذشت... 30-40 نفر از اين خونه به اون خونه ... جمعه تو باغ دايي جان تصميم گرفتيم كه اسكيت تمرين كنيم كه خدا رو شكر فهميديم كه هنوز چقدر اسكيت بلد نيستيم! چنان مي خوردم زمين كه دوباره جاي كبودي ها رو دست هام موند!

مقاله رو هم داداشي اديت كرد و برام فرستاد و من هم براي استاد راهنما فرستادم... كنفرانس هم برنامه ارائه رو داد... چقدر حيف كه نمي تونم برم... استاد راهنما هم سريع اديت كرد و دوباره برام فرستاد... پروسه اديت كردن دو سه روز به طور مداوم از طرف من و استاد ادامه داشت... بالاخره تموم شد و استاد برام متن نهايي رو فرستاد. حالا فقط بايد به فرمت كنفرانس دربيارم كه ديگه از عهده من خارج هست! خدا بهم رحم كنه با اين اعتمادي كه به استاد آمار كردم!‌ حتي استاد راهنما هم مي گفت كه مطمئني اون قراره برات به اين فرمت دربياره؟!!! اون در حالات عادي اش هم يهو غيبش مي زنه و سه ماه ديگه پيداش مي شه! خلاصه كه نگرانم اساسي!

از كلاس اسكيتمون باز هم بگم كه ديروز هم در حالت راه رفتن، پاي راست رو براي پنج ثانيه بلند كردن تمرين كرديم. الان مي تونم حداكثر چهار ثانيه روي پام وايستم! كلا مربي مي گفت مي توني خوب تعادل حفظ كني، فقط يه كم مي ترسي!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
آپق (الهام)
نارنجي (ندا)
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
بوسه تقدير (رويا)
آواي درون (حورا)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
يادداشت هاي من (آزي)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
جيك جيك مستون (شايلين)
هفت روز هفته هایم (مژده)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM