![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
استاد راهنما هم تو يه اقدام عجيب و نادر، يك صفحه از مقاله ام رو اديت كرد و برام فرستاد! فرداش زنگ زدم و ازش كلي تشكر كردم! مقاله رو هم براي كنفرانس، شش صفحه كردم و براي داداشي فرستادم تا برام اديت كنه. خودم هم دارم روي اديت متن تزم كار مي كنم. از دختر دايي بگم كه خلاصه با كلي عذرخواهي و منت كشي قضيه حل شد و چهارشنبه اين هفته هم جشن عقد هست و همه فاميل دعوتند... فقط از شمال رفتن ما رو انداخت! خواهري هم جمعه امتحانش رو داد... جمعه هم با داداشي رفتيم و قرارداد مستاجرمون رو تمديد كرديم. هفته پيش، هفته واقعا خسته كننده اي بود. هفته آخر كلاس زبان بود و فشار درس! هر روز حدود 9 صبح رفتم شركت! امتحان زبان رو كه دادم، واقعا انگار بار سنگيني رو از روي دوشم برداشتند! همون چهارشنبه رفتم كلاس اسكيت اسم نوشتم! ديروز هم اولين جلسه كلاس بود... راه رفتن با اسكيت سخت تر از اون چيزي بود كه فكرش رو مي كردم! ولي ارزشش رو داره... فقط ديروز هفت- هشت باري زمين خورديم و دست و آرنج نموند برامون! فكر كن... جلسه اول... بدون وسائل ايمني... با يه اسكيت درب و داغون... دو دقيقه از شروع كلاس نگذشته كه مربي مي گه بيا وسط زمين! هرچي هم سعي مي كني با منطق! قانعش كني كه بابا جان، من هنوز نمي تونم تعادلم رو حفظ كنم، به خرجش نمي ره! بعد مياد دستت رو مي گيره و مي گه بيا با هم بريم! يه كم مي ريد و بعد دستت رو ول مي كنه و مي گه خودت راه برو!... نتيجه اين شد كه مربي آخر كلاس مي گفت شما كه با اين اسكيت درب و داغون مي تونيد اينجوري راه بريد، مطمئن باشيد خيلي زود ياد مي گيريد! بسي خوشحال شديم! از همون جا هم سفارش داديم كه برامون اسكيت بيارند با وسائل ايمني! جالب مربي بود كه مي گفت وسائل ايمني براي چي مي خواهيد بذاريد؟ اينها مال بچه هاست!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
سه شنبه هفته پيش با داداشي براي هر دو تا كنفرانس ایميل زديم كه proceeding رو چطوري مي تونيم بگيريم؟ حاصل اين شد كه كنفرانس كانادا فقط talk presentation هست و ارزش نداره كه برم! دنبال ويزا هم رفتم... ولي بهم گفتند اگه نري، خيلي بهتره... به احتمال خيلي زياد reject مي شي! اين شد كه احتمالا نمي تونم برم! كلا در عرض دو روز از عرش به فرش تنزل مقام يافتيم! چهارشنبه هفته پيش رفتيم شمال... نرسيده رفتيم خونه مامان بزرگ! پنج شنبه عصر هم رفتيم آرايشگاه و من دوباره موهام رو كوتاه كردم و دخترعموجان كنكوري ما هم بند و ابرو!!! اون هم دقيقا يك روز قبل از كنكور!!! ما چطوري كنكور داديم و اين چطوري مي ده! ما اون موقع چي برامون ارزش محسوب مي شد و اين چي براش ارزش محسوب مي شه! جمعه صبح هم رفتم رسوندمش سر جلسه كنكور... بيچاره تا چهار صبح نخوابيده بود! ظهر هم با مامان رفتيم دنبالش و آورديمش! جالب اينكه مامان سر جلسه كنكور هيچ كدوم از ماها نيومده بود و كلا اولين باري بود كه استرس پشت در جلسه كنكور رو تجربه می کرد... شنبه صبح برگشتيم تهران... ولي نرفتم شركت... يك شنبه از 7 صبح تا 5 بعد از ظهر تو يه جلسه بودم!!! سه شنبه هم جلسه، چهارشنبه هم تا 10 شب جلسه، پنج شنبه هم تا 6 عصر جلسه!!! حالم از هر جي جلسه هست ديگه رسما به هم خورد!!! ولی خوشم اومد که تو جلسه ها کم کم دارم با بزرگان می پلکم... يه شب هم خواب ديدم كه استاد آمار بهم گفته تا شهريور ميام جلو!!! چهارشنبه به استاد راهنما زنگ زدم... فرمت كنفرانس يه فرمت اجق وجقي هست كه شده قوز بالا قوز اين كنفرانس! استاد گفت كه متن انگليسي البته سليقه اي هست، ولي بابد روش كار كنيم... و اين به صورت محترمانه يعني متن انگليسي ات خوب نيست! ... حالا كلا 20-25 روز وقت داريم كه مقاله رو به فرمتشون دربياريم و براشون بفرستيم... به استاد آمار زنگ زدم و ظاهرا مشكل فرمت حل شد، چون گفت متن انگليسي ات رو بده من تا برات به اين فرمت دربيارم J. يه روز هم با assistant صحبت كردم... خبر بهم رسيد كه clement بدون سروصدا دفاع كرد... نمي دونستم چي بگم وقتي براي بچه ها بهونه الكي آورد كه استاد راهنمام مي خواست بره و مجبور بودم زود دفاع كنم! هنوز نمي دونم كه بهش تبريك بگم يا نه... ولي خيلي آدم ضعيفي بود... خيلي ضعيف تر از اون چيزي كه مي تونستم تصورش رو كنم... عجب دنياييه... آخر هفته رفتيم خونه داداشي... اون هم كلا به هم ريخته... دايي هم يه دفعه قاطي كرده و بعد از بله برون، به يه بهانه مسخره برنامه رو به هم زده... ديروز كلي تلاش كردم تا دختردايي رو آرومش كنم... كلا كه انگار همه يه چيزي خوردند كه قاطي پاتي كردند رفت! L مقاله دوم رو هم انگليسي اش كردم... ولي فعلا تو اولي اش مونديم... تا بينيم چي مي شه...امروز هم با استاد راهنما صحبت كردم... قرار شد بشينه سر مقاله اولي و درستش كنيم با هم... بهترين جمله اي كه هفته پيش شنيدم: بشين سالار... دنيا، دنياي نامرديه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
پنج شنبه رفتم بانك و كلي كار بانكي انجام داديم…بعد هم با الهام قرار گذاشتمش و ديدمش… كلا آخر هفته دلگيري بود… گرچه خيلي خبرهاي خوب شنيدم… پنج شنبه ظهر پسردايي جان زنگ زد و يه خبر كاملا داغ بهم داد… فردا… خواستگاري دختردايي… باورش خيلي سخت بود… با اين دايي جان ما كه حدود 9-10 ماه مخالف عروسي بود، يهو كوتاه اومد و اجازه داد كه بيان جلو… بعد هم ديدن الهام و زندگي متاهلي او… غروب هم دخترخاله كه هنوز ذوق شوهرش رو داره… گاهي كم ميارم بابت تنهايي… جمعه هم آنلاين خبرهاي مراسم خواستگاري دستم رسيد… خدارو شكر همه چي به خوبي تموم شد … همون جمعه يه ايميل بهم رسيد از يه كنفرانس تو كانادا كه مقاله ام براي ارائه قبول شده… واقعا ذوق كردم… عين همون آدامس دوران بچگي… تو اين چندسال هيچي نتونسته بود تا اين حد من رو سر ذوق بياره! گرچه فرداش كه با استاد راهنما صحبت كردم، قانعم كرد كه نرم… جمعه بعد از مدت ها استخر هم رفتم… جديدا رفتم تو خط اسكيت… عشق هميشگي و تاحالا ناكام مانده من! يه روز رفتم يه پيست و شرايط رو پرسيدم… بعد از تموم شدن اين ترم زبان، حتما مي رم آموزش… احتمالا دو-سه هفته ديگه… فقط مي ترسم روز دفاعم مجبور شم با دست و پاي شكسته برم سر جلسه دفاع! براي كنفرانس آلمان هم بايد براي ويزا سريع درخواست كنم… خيلي اميدوار نيستم كه بتونم ويزا بگيرم.گرچه از كنفرانس Invitation Letter خواستم و اونها هم برام فرستادند... ديروز هم براي اولين بار مجبور شدم تنها برم جلسه و همه كاره جلسه هم خودم باشم... اولش شوكه شده بودم... ولي كم كم خوشم اومد... امروز هم جشن روز زن هست تو شركت كه اصلا حوصله اش رو ندارم و نرفتم... خواهري تو شمال دو روز پيش سرش خورد به ميله و يه هفته مرخصي بهش دادند! خدا خيلي بهمون رحم كرد كه به خير گذشت... فردا مي ريم شمال... روز مادر و عيادت خواهري و ... خلاصه بهونه است كه جور مي شه تا حتي با تاخير هم كه شده، بريم براي تبريك روز مادر... گرچه به شخصه معتقدم اين چيزها براي گول ماليدن سر زنها است... وقتي از كسي، حق و حقوق واقعي اش رو دريغ مي كنند، يه تبريك و يه هديه كوچيك چه ارزشي مي تونه داشته باشه؟... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...
|
|
RSS
|