تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

 

تو جاي جديد جا افتاديم... هنوز تلفن نداريم... ولي حداقل برق و اينترنت و كولر داريم! چهارشنبه عصر با كمك داداشي خارجكي مون تو اون كنفرانس ثبت نام كردم... بعد هم رفتم انقلاب و مدارك ترجمه شده ام رو گرفتم.

از همون چهارشنبه اوضاع معده ام كمي به هم ريخت، ولي سعي كردم بهش اهميتي ندم... پنج شنبه عصر با خواهري و دختردايي جان رفتيم گلديس و يه كم كيف و كفش خريديم... قرار بود با خانم داداشي اينها شب بريم بيرون كه عصر زنگ زد و گفت كه برنامه رو بذاريم براي فرداشب... جمعه عصر فشارم اومد پايين و اوضاع معده ام خيلي افتضاح شد و دقيقا وقتي كه قرار بود راه بيفتيم بريم سر قرار، با خواهري و داداشي و خانمش رفتيم درمانگاه، زير سرم و داروي آنتي بيوتيك... بعد كه حالم كمي بهتر شد، قرار رو دوباره و با يك ساعت تاخير گذاشتيم... كه اون يك ساعت از طرف ما شد 1.5 ساعت! كلا به قول خانم داداشي نشون داديم كه هميشه با تاخير همه جا مي ريم! در كل شب خوبي بود...

بايد مي رفتم آزمايش مي دادم كه تنبلي كردم و نرفتم... حس مي كنم هنوز كاملا خوب نشدم... از شنبه هم ترم جديد كلاس زبان شروع شده... خدائيش ديوانه ام من... از 6.8 تا 8.15 شب كلاس دارم و تقريبا هر شب ساعت 9 مي رسم خونه! من... با اين همه بي وقتي... از 7 صبح تا 9 شب بيرونم... ديگه از فوتبال هم افتادم... واقعا نمي تونم هر شب تا 1-1.5 صبح بشينم و فوتبال هم ببينم!!! شنبه هم از اون كنفرانس بهم ايميل زدند كه حالا مدرك بفرست كه مطمئن شيم student هستي! كه ما هم گفتيم چشم و فرستاديم... دوشنبه، تو يه اقدام انتحاري، استاد راهنما بهم ايميل زد كه Call me please ... همين... با سر براش زنگ زدم و گفت مقاله ات رو خوندم و بيا اينجا كه نظرام رو بهت بگم... همون روز، استاد مشاور هم نظراتش رو ايميلن برام فرستاد و كلا فكر مي كنم كه الان رو مد "زندگي شيرين مي شود" هستم...

ديروز هم رفتم پيش استاد راهنما... خوشم مياد هرچي من پر از استرس هستم و مي خوام با يه دستم، همزمان چند تا هندونه بردارم، اين استاد راهنما خونسرده و دوصفحه-دو صفحه مقاله رو اديت مي كنه و مي ره جلو!!! گفت كه تزت رو مي خواي چيكار كني؟ گفتم: ديگه تو مرداد مي خوام دفاع كنم، راستش حس مي كنم خسته شدم ديگه...

بعد، رفتم پيش استاد راهنماي دوم... كلي با هم گپ زديم و از تزم پرسيد و ... گفت: يه روز با استاد راهنمات صحبت مي كردم، از تو پرسيدم و اينكه چطور كار مي كنه؟ استاد راهنمات هم گفته: خوب كار مي كنه، واقعا وقت مي ذاره!!!... و قيافه من موقع شنيدن اين حرف: معععععععع...

مقاله اديت شده رو هم امروز دوباره فرستادم براي استاد راهنما...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط آسموني | 

 

و چند روز نفس كشيدم زندگي رو تو شمال...

دوشنبه صبح رفتم دانشگاه و يه تاييديه دانشجويي گرفتم. بعد هم زنگ زدم براي استاد راهنما و گفتم كه abstract مقاله ام پذيرفته شده... تحويلم گرفت!!!... دنيا رو مي بيني... صحبت كرد و كمي راهنمايي ام كرد... اي خدا...چي بگم والا... دوشنبه ظهر لحظه آخر و با كلي استرس به ماشين رسيدم و دو برابر قيمت معمول هم پول داديم تا برسيم شمال... عصر شمال بوديم و دخترخاله هم پيش ما بود... دايي اينها زودتر از ما رسيده بودند شمال... سه شنبه بچه ها رفتند دريا و من پيچوندمشون... عصر هم رفتيم بازار... چهارشنبه صبح هم داداشي اينها بعد از 12 ساعت تو راه بودن، رسيدند شمال!!! ماشين دوباره اذيتشون كرده بود تو راه!‌ خاله و اون دايي هم اومدند... ظهر هم با خواهري و دخترخاله جان بعد از 12 سال رفتم چهارشنبه بازار هفتگي... چقدر ياد جووني ها كردم و چقدر خرت و پرت خريديم... عصر هم مراسم سالگرد بابابزرگ بود و بعد هم با بچه ها رفتيم لب رودخونه... پنچ شنبه عصر هم رفتيم سر خاك بابابزرگ... بعد هم بازار... جمعه داداشي اينها و دايي و خاله همه از ترس ترافيك زود رفتند. ظهر رفتيم خونه زن عمو... شنبه هم خونه مامان بزرگ و بازار و خونه خاله و ... خلاصه كه تا چشم به هم زدم، اين چند روز هم گذشت و فقط زحمت كشيدم و يه كم مقاله رو اديت كردم و براي داداشي فرستادم تا اون هم بخونه! یه روز هم موهام رو رنگ کردم، البته هم رنگ موهای خودم، دیگه مادرجان، پیریه و یه عالمه موی سفید!... يك شنبه ظهر هم اومديم تهران... سريع رفتم و ز ا ر ت  ع ل و م ... اونجا هم بازار شامي هست براي خودش... همش پاست ميدن اين ور و اون ور... بعد هم رفتم دارالترجمه و قراره چهارشنبه تاييديه انگليسي رو بگيرم... وقتي رسيدم خونه، عملا جنازه بودم... چهار بعد از ظهر... تو تهران با 40 درجه گرما، بدون ناهار... از صبح هم تو ماشين... خلاصه كه هنوز زنده ايم...

امروز هم به میمنت مانتوی نوام، تو شرکت دوباره اسباب کشی کردیم و اومدیم بالا... خدا می دونه اینجا تا کی دوام میاریم؟... 

 

و باز هم سالي ديگر گذشت... 9 سال است كه نديدمت... چقدر زود گذشت بابابزرگ... 9 سال... 9 سال بدون تو... الان ديگه برات گريه نمي كنم... به نبودت عادت كرديم... شايد خيلي ها حتي حاضر نباشند 5 روز تعطيلي شون رو به خاطر تو بيان شمال... چه تلخ است دنيا... كه حتي بچه هات...حتي نوه هات هم فراموشت كردند... چه بي رحم است دنيا، بابابزرگ... زمان چه ها كه با آدم ها نمي كند...

 

و باز هم از تو جدا شدم... چقدر جلوي خودم رو گرفتم تا گريه نكنم موقع جدا شدن از تو ... چقدر بدم من و چه مسيري رو انتخاب كردم براي زندگي... كه تو اونجا و من اينجا... بدون تو... تو اين شهر بي در و پيكر... چقدر ظلم مي كنم در حق تو ... چقدر ظلم مي كنم در حق خودم... چقدر تنگ است دلم برايت... فقط يك روز است كه صدايت رو نشنيده ام مادر... چقدر گاهي دلم تنگ مي شود برايت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط آسموني | 

پنج شنبه هفته گذشته، Interview زبان رو دادم. فرداش هم جواب رو گرفتم. بد نبود... ولي اون چيزي كه مي خواستم هم نبود. همون پنج شنبه با چند تا از دوست هاي خواهري رفتيم بيرون. جمعه هم رفتيم خونه دايي جان، كرج... ماشين جديدش رو هم ما افتتاح كرديم!

 استاد نمي خواد براي مقاله وقت بذاره.. من هم تقريبا بي خيالش شدم. ولي ته دلم ازش ناراحتم. مي ترسم اون جذبه اي كه برام داشت، با اين كارها كم كم از بين بره... هفته پيش با استاد مشاور تماس گرفتم و قضيه استاد راهنما رو بهش گفتم. گفت اون كلا همين طوريه. بايد براش lead time بذاري. مثلا abstract ات جايي پذيرفته شه و فقط تا يه مدتي براي ارسال اصل مقاله وقت داشته باشي. اون وقت بيشتر جدي مي گيره كار رو... با داداشي خارجكي هم يه روز صحبت كردم. خيلي راهنمايي ام كرد. استاد مشاور هم مرام گذاشت و وقتي ديد من اينقدر پريشونم، گفت بده من بخونم. گرچه اون هم تا امروز وقت نكرده بخونه!!! چهارشنبه عصر رويت كردم كه abstract يك مقاله ام پذيرفته شده. خيلي ذوق زده شدم! براي ثبت نام مقاله هم فقط تا june,15 وقت دارم. حالا تو اصل كار مشكل دارم كه اصلا اين كنفرانس خوبي هست يا نه؟ در به در دنبال يه كنفرانس خوب مي گردم. ولي از شانس من، براي اكثر كنفرانس ها 10-15 روز دير دارم اقدام مي كنم!

دو تا مقاله ام رو هم براي داداشي فرستادم كه مي گفت قابليت چاپ داره. معدل هام رو هم كه ديد، گفت خيلي راحت مي توني از كانادا پذيرش بگيري... آخر اين هفته هم با داداشي اينها شام رفتيم بيرون. شام قهرماني پرسپوليس رو دادم بهشون! فكر كنم پرسپوليس اول نشه، براي من يكي بهتر باشه! قطبي هم رفت. به نظر من كار خيلي خيلي خوبي كرد... اينجا با اين امكانات و اين سطح توقعات، كار كردن خيلي سخته. قطبي تو اوج اومد و تو اوج هم رفت... حداقل براي من يكي كه طرز واكنشش تو شرايط مختلف، واقعا آموزنده بود... يه جمله اي دو-سه روز پيش گفت كه واقعا تا هنوز دارم بهش فكر مي كنم... هر كه رفت، ماند و هر كه ماند، رفت...

سه چهار روز هم وقت گذاشتم و اولين مقاله رو انگليسي كردم. مشكل كيفيت سطح انگليسي شدنش هست كه نمي دونم خوب هست يا نه؟ آها! يه روز هم رفتم شريف پيش اون دانشجوي دكتري... مشكل اون مقاله سومي كه نمي دونستم بايد چيكارش كنم رو تا حد نسبتا زيادي برام حل كرد. خدا عمرش بده! همون روز هم رفتم پيش استاد راهنما و گفتم اگه وقت نداريد، من با استاد مشاور كار مي كنم كه اون هم خيلي راحت قبول كرد!

ديگه اينكه ديروز تو يه حركت انتحاري با چند تا از بچه هاي شركت، ناهار رفتيم جاده چالوس! خيلي باحال بود. فردا هم اگه مشكلي پيش نياد، پيش به سوي شمال...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط آسموني | 

 

ظاهرا اين استاد راهنما مي خواد با من لج كنه... سه شنبه نرفتم شركت، مقاله اول رو كه چند روز پيشش براش فرستاده بودم رو پيگير شدم، گفت يه نگاه كلي بهش انداختم، وقت نكردم كامل بخونمش... گفتم: اوكي، پس من هفته ديگه تماس مي گيرم. مقاله دوم رو هم بدو بدو آماده اش كردم و يك شنبه براش فرستادم. ديروز زنگ زدم بهش، مي گه وقت نكردم هنوز اولي رو بخونم!!! من هم عين بچه مثبت ها دوباره گفتم: اوكي، پس من هفته ديگه تماس مي گيرم!!! نمي دونم اين روند تا كي مي خواد ادامه داشته باشه؟!!! از اين هفته مي شينم سروقت انگليسي كردنشون... شايد كلا براي مقاله بيخيال استاد راهنما بشم... جمعه قرار بود يه مراسمي بريم كه زنگ زدم به داداشي، گفتند ما نمي ريم، چون خانم داداشي قلبش درد گرفته! اين ديگه دردسر جديد هست... رفتيم اونجا، حالش خيلي خوب نبود. كلي باهاش دعوا كردم كه مجبور شه قضيه رو جدي بگيره و بره دكتر... رفت و ظاهرا مشكل خيلي حادي نيست...

ديروز final زبان بود و فردا هم interview. سر listening اصلا تمركز نداشتم، كلا فكر كنم 5-6 تا اشتباه داشته باشم كه حداقل 5 تاشون تو Listening هست!!!

تو قسمت بعدي تزم به مشكل خوردم كه اصلا حل بشو نيست... اعصاب مصاب نذاشته براي ما!!!

يه روز هم با استاد آمار حرف زدم و قرار  شد از شركتشون برام data بگيره... از خدا خواستم هر چي به صلاحه بشه...

پرسپوليس هم اول شد و كلي بار سنگين از روي دوش من برداشته شد... خدا مي دونه اين سه تا بازي آخر رو چقدر استرس داشتم... وقتي برد، تا پنج دقيقه من و خواهري فقط جيغ مي زديم و تو سر و كله هم مي زديم... خيلي حس شيريني بود، اون برد... زيباترين و مهيج ترين بازي عمرم رو ديدم... بيست دقيقه آخر بازي واقعا عصبي بودم... واكنش هام نسبت به گل نشدن اون همه توپ واقعا دست خودم نبود... اولين باري بود كه اصلا براي تيم بازنده دلم نسوخت!!!

مجبور شديم بعد از بردن پرسپوليس به بچه هاي شركت بستني بديم... گفتيم: تازه، قهرماني آسيا شام داره!!!! تو شركت، به استقلالي ها هم سقوط نكردنشون به دسته يك رو تبريك گفتيم! گفتيم خدا بهتون رحم كرد كه ليگ تموم شد، وگرنه اگه دو تا بازي ديگه مونده بود، حتما سقوط مي كردين!!!

پسردايي جان هم رفته بود ورزشگاه ... چقدر لذت بخشه براي من حرص خوردن سر بازي فوتبال!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
آپق (الهام)
نارنجي (ندا)
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
بوسه تقدير (رويا)
آواي درون (حورا)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
يادداشت هاي من (آزي)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
جيك جيك مستون (شايلين)
هفت روز هفته هایم (مژده)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM