![]() |
![]() |
|
| يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه... |
|
سلام...سلام...چطوريد؟ چه خبرا؟ من كه كلي خبر دارم... اولش اينكه سه شنبه و چهارشنبه اون هفته عين بچه آدم رفتم سر كار و شب هم درس و ..... دوشنبه شب كه سر پروژه ام گير كردم، زنگ زدم براي assistant استاد،ولي گوشي اش رو نگرفت. سه شنبه صبح هم خودش زنگ زد كه كاري داشتي؟ ديدم خيلي حالش بده. سرفه هاي وحشتناك...صداش در نمي ياد. شب زنگ زدم حالش رو پرسيدم، يه كم بهتر شده بود. استاد آمار هم بعد از حدود يك ماه نيومدن، بالاخره طلسمش شكسته شد و چهارشنبه اومد شركت. پ.ن: مي خوام يه كار مهم ( و طبيعتا بزرگ) انجام بدم...فعلا تو پروسه بالانس و برآورد و اينها هستم. اگه حتمي شد، بهتون مي گم... فقط برام دعا كنيد كه انجام بشه. فكر كنم كه تا يك ماه ديگه معلوم بشه كه مي شه يا نه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
واي كه چقدر كار دارم... ديدين كسي در اثر كار زياد بميره؟ اگه نديدين، من اوليش هستم! از اون هفته تا حالا....راستش سه شنبه يادم نيست چيكار كردم! اين "جواهري در قصر" هم يه چيزهاي جالبي داره...من خيلي از "بانو هِن" خوشم اومده. فكر مي كنم كه مشكل پيدا كردم، چون سه شب پشت سر همديگه خواب assistant ِ استاد رو ديدم! شنبه داداشي رفت برام يه هارد 160 گيگ خريد. شنبه غروب هم رفتم سر حل تمرين. خوب بود...رسما كلاسشون بايد امروز تموم مي شد، ولي شنبه هفته بعد هم فوق العاده براشون گذاشتم. تو اين هيري ويري كه همه كارام مونده، فوق العاده گذاشتنم نوبره والا! يك شنبه هم طلسم كامپيوترم شكسته شد و بالاخره من از اين دربه دري در اومدم. ديروز هم از 10 صبح تا 2 صبح!!!!! (يعني حدود 14 ساعت) پاي كامپيوتر بودم. اين وسط در مجموع 2 ساعت هم استراحت نكردم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سلام. دوباره اومدم. اول بگم پست پاييني ام رو بخونين. جديده. مال همون بازي شب يلدا هست... خوب حالا چطورين؟ چه خبرا؟ چيكار مي كنين؟ رفتين مسافرت يا مجبور شدين بخاطر برف و سرما تو خونه بمونين؟ ما كه همون چهارشنبه شب با قطار رفتيم. بماند كه اولش كه قطاره رو ديدم، گفتم يا علي...اين قطار كه مال زمان جودي ابوته! سمينار بعدي مون هم تاريخش افتاد براي دو هفته ديگه! تازه همون روز بايد فاز سوم پروژه رو تحويل بدم. اي خدا، يكي تموم مي شه، يكي ديگه شروع مي شه...عجب اوضاعي داريم ها! پ.ن.۱: خیلی مسخره است آدم یه دختر رو دوست داشته باشه؟ من از Assistant استاد خيلي خوشم اومده. خيلي دختر ماهي هست. كاش داداشام هنوز مجرد بودند تا مي تونستم اينا رو به هم معرفي كنم. خيلي دوستش دارم. پ.ن.۲: دلم براي خونه خيلي تنگ شده...براي مامان اينها...براي تنهايي اونها...براي تنهايي ما...خدا كنه زودتر ماها بيايم پيش همديگه. پ.ن.۳: جمعه شب حدود يك شب با مامان داشتم حرف مي زدم، ياد 1-1.5 سال پيش افتادم...ياد اون روزهاي سخت...ياد اون همه گريه ها...ياد اون همه بي معرفتي ها...ياد اون همه پول دوستي ها...يهو به گريه افتادم...به مامان گفتم همه اون چيزهايي رو كه تا حالا به هيچ كس نگفته بودم...مامان هم به گريه افتاد...نمي دونم...تا حالا هيچ وقت من جلوي مامان اينطور گريه نكرده بودم...نمي دونم چرا گاهي ياد قديما مي افتم...ياد روزهاي سخت...بدتر از من گريه مامان بود...چقدر دلم براي مامان تنگ شده... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
نه به اون موقعي كه خودمون رو مي كشتيم، كسي دعوتمون نمي كرد، نه به حالا كه دو تا دو تا دعوتمون مي كنن. خوب حالا كه مریم عزیزم و ری رای گلم دعوتم كردند، براتون مي گم پنج خصوصيت خودم رو كه احتمالا شما نمي دونيد: 1. متاسفانه شديدا بچه درسخون (احتمالا خرخون) هستم! يعني عاشق درس خوندن هستم. گاهي اوقات واقعا حال به هم زن مي شم، ولي متاسفانه واقعيت داره...من شديدا از درس خوندن لذت مي برم. هيچ چيز جز درس و آهنگ گوش کردن نمي تونه حالم رو سر جاش بياره. بارها شده وقت هايي كه ناراحت بودم، با آهنگ هاي غمگين زار زار گريه كردم... 2. از بچگي از آمپول مي ترسيدم. خوشبختانه كم آمپول زدم. ولي همه اون ها رو هم با گريه زدم! يه ترسي...نمي دونم چطوري از آمپول دارم...بچه كه بودم، خب مي شد وقتي آمپول مي زدي، بشيني گريه كني. ولي الان ضايع است. الان ديگه گريه نمي كنم. ولي تا اونجا كه بشه، دكترها رو مي پيچونم تا آمپول برام ننويسن. گاهي هم (مثل دو سال پيش، وقتي دندون عقلم رو با اون بدبختي جراحي كرده بودم و يك ساعت زير عمل بودم!) دكترم حكم قاطع داد كه اگه آمپول نزدي، ديگه پيش من نيا! من هم از لج مي گفتم خوب نمي يام! بعدش با التماس مي گفتم ببين، آقاي...، من اصلا فكر نمي كنم احتياجي به آمپول باشه. مطمئنم با قرص خوب مي شم، بعد اون يك ربع (حداقل) توجيهم كرد كه واقعا لازمه بري آمپول بزني، اونم دوتا...اينش ديگه خيلي زور داره! 3. نتيجه تست هاي روانشناسي هميشه آدم درونگرا رو نشون ميده. آره...من كلا آدم آرومي هستم...و اصلا هم احساس محساس دخترونه تو كارم نيست. يعني نمي تونم خودم رو مجاب كنم كه مثل اكثر دخترا بشينم در مورد نيم كيلو اضافه وزن و تاتو ابرو و ... صحبت كنم. شايد چون اصلا هيچ وقت اين چيزها برام مهم نبوده. خيلي تنبلم. از وقتي كه اينجا تنها بودم، تازه به خيلي چيزها پي بردم. اينكه من تو اين عمر 21-22 ساله ام هيچ چيزي از كارهاي خونه ياد نگرفتم. اوائلي كه تنها شده بودم، يه روز رفتم آش خريدم و دو هفته تمام هر شب آش خوردم! شده گاهي آخر ترم ها هم يك هفته تخم مرغ نيمرو خوردم، چون وقت نداشتم غذا درست كنم، درس داشتم! 4. بچگي فوق العاده پرشيطنت و شلوغ و پرسروصدايي داشتم. واقعا شيطون بودم، نمونه اش وقتي بود كه پنجم دبستان بودم، تو دي ماه بود و هوا سرد. من هم كه هميشه يكي از عقده هاي زمان بچگيم اين بود كه تو خونمون تاب نداشتيم، به داداشي (كه الان انگليس هست) گفتم من خيلي دلم تاب مي خواد؟ اونم كه از من شيطون تر، نامردي نكرد و من رو بلند كرد روي چارچوب در و هلم مي داد تا تاب بخورم. هفت-هشت تاي اولش خيلي خوب بود، ولي بعد ديگه دستم داشت ول مي شد، هرچي داد مي زدم كه بسه، فكر مي كرد دارم شوخي مي كنم. نتيجه اش اين بود كه افتادم زمين و يك ماهي دستم تو گچ بود! يا وقتي كه4-5 سالم بود، يه بار با همين داداشي دعوام شد، اومد دنبالم بكنه كه كتكم بزنه! منم دِ فرار! آخرش ته حياط خونمون گيرم آورد، من هم از ترس كتك خوردن، يه تيكه موزائيك ( كه يه لبه تيزي داشت) ورداشتم و گفتم: به خدا اگه يه قدم جلوتر بياي، پرتش مي كنم. اونم كه اصلا فكرش رو نمي كرد (يا هنوز من رو درست ور حسابي نشناخته بود) اومد جلو، من هم پرت كردمش، اون هم درست خورد پاي چشمش! بماند كه كلي خون هم اومد (واقعا ترسيده بودم، چون فكر كردم كور شده). اما درست تا وقتي كه سوم راهنمايي بود، اون لكه خونمردگي قرمز پاي چشمش مونده بود! خدائيش خيلي هم بهش مي اومد! يا تو همون 4-5 سالگيم، يه بار با خواهري (كه باهام دوقلو هست) حرف مي زدم، مي گفت: داداشي شبيه فلاني هست، تو شبيه فلاني هستي، ولي من نه شبيه مامان هستم، نه شبيه بابا. من هم گفته بودم كه آخه مي دوني چيه؟ مامان اينها تا حالا نخواسته بودند بهت چيزي بگن...و اون هم كه مشتاق شده بود بدونه، هي گير داده بود كه بگو ديگه! من هم گفتم آخه تو بچه مامان اينها نيستي! يه روز من و بابا و داداشي داشتيم از رودبار (كه چندسال پيشش زلزله اومده بود) رو مي شديم. تو اون خونه خرابه ها ديديم يه بچه داره گريه مي كنه! رفتيم جلو، ديديم تو هستي. چون كه تو هم سن من بودي، مامان اينها گفتند الكي بهت بگيم كه تو با من دوقلويي كه يه وقت فكر نكني كه بچه ما نيستي!!!! كه يهو ديديم خواهري زد زير گريه و دويد بغل مامان كه آره مامان؟ آسموني راست مي گه كه من بچه شما نيستم؟ حالا بگذريم از اينكه مامان اون روز چقدر دعوام كردم. هنوز كه هنوزه، يه وقتايي به خواهري ميگم: خدائيش تو خیلی هم شبيه ما نيستي ها! هنوز هم نمي خواي باور كني كه تو بچه ما نيستي؟!! 5. آدم لجبازي هستم....نه اينكه هميشه...معمولا تو دعواها خيلي منطقي هستم، الكي جوش نمي يارم...سعي مي كنم همه رو آروم كنم، خيلي حرف ها رو نشنيده مي گيرم، ولي خدا نكنه اون روي سگم بالا بياد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
سلام...سلام...سلام...ببخشيد كه چند روز نبودم. راستش خيلي كار داشتم...چهارشنبه هفته قبل كه گفتم قرار بود دوستم بياد خونمون، اون اومد...كلي هم بهمون خوش گذشت... پنج شنبه صبح دوستم رو كه فرستادم كنفرانس، شروع كردم به درس خوندن...واي كه همه كارهام مونده...ساعت دو هم رفتيم بهشت زهرا، ساعت هفت شب برگشتيم...اونم تو اين هواي سرد...عملا قنديل بستيم... ديروز هم كه سر كلاس بوديم.. امروز هم كه شركت...اتفاق خاصي نيفتاد، فقط فكرم درگير درس و مشق هام هست... مژده ازم پرسيده بود كه تزم رو شروع كردم يا نه؟ شرمنده ام... راستي...اينو يادم رفت بگم...احتمالا من و خواهري فردا شب با قطار مي ريم شمال... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت توسط آسموني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...
|
|
RSS
|