تبليغاتX
حرفها و ناگفته هاي من
يه دوستي بهم مي گفت چرا كارهاي روزمره ات رو نمي نويسي؟ ديدم حرف بدي نمي زنه...

سلام...سلام...چطوريد؟ چه خبرا؟ من كه كلي خبر دارم... اولش اينكه سه شنبه و چهارشنبه اون هفته عين بچه آدم رفتم سر كار و شب هم درس و ..... دوشنبه شب كه سر پروژه ام گير كردم، زنگ زدم براي assistant استاد،‌ولي گوشي اش رو نگرفت. سه شنبه صبح هم خودش زنگ زد كه كاري داشتي؟ ديدم خيلي حالش بده. سرفه هاي وحشتناك...صداش در نمي ياد. شب زنگ زدم حالش رو پرسيدم، يه كم بهتر شده بود. استاد آمار هم بعد از حدود يك ماه نيومدن، بالاخره طلسمش شكسته شد و چهارشنبه اومد شركت.  بماند كه چقدر روز قبلش بچه ها پشت تلفني، سر به سرش گذاشته بوند. پنج شنبه صبح رفتم دانشگاه، براي كلاس فوق العاده assistant استاد (كه يادتون مياد، گفته بودم خودم ترتيبش رو داده بودم؟ ) . ديروزش از دانشگاه زنگ زدند و گفتند فلاني كه سال بالايي تون هست اين درس رو افتاده و حالا هم غيرحضوري ورداشته، جزوه ات رو براش بيار. اي خدا...من حالم از اين جزوه بازي به هم مي خوره.  ديگه مجبور شدم جزوه ام رو براش ببرم. بعد هم كه سر كلاس assistant استاد بوديم. البته دير اومد، چون حالش خيلي بد بود. بد سرما خورده (خودم هم شرمنده شدم كه به زور اين كلاس رو ترتيب دادم ). هر دو دقيقه مي رفت آب جوش مي خورد،‌نفسش كه بالا نمي اومد، صداش هم به زور در مي اومد... خلاصه كه حدود 2 از دانشگاه اومديم بيرون و چون مسيرش باهام يكي بود، تا يه جايي من رو رسوند. بازم مي گم خيلي دختر ماهي هست...اي خدا...بسوزه پر عاشقي!!!!!!!! تو دانشگاهم با يكي از پسرهاي سال پاييني رفتيم با رئيس دانشگاه صحبت كرديم در مورد سايت و ... كه آخرش نتيجه خاصي نگرفتيم. خونه كه رسيدم، سريع ناهار خورديم و يه كم نشستم سر تمرين هاي آمار. خدا رو شكر اين هفته ديگه هفته آخر هست. اين حل تمرين هم واقعا پدرم رو درآورد. گرچه براي خودم هم خيلي منفعت داشت، چون آمار رو دوباره يادم آورد. براي تزم خيلي به كارم مي ياد. آها...يه چيز ديگه..پنج شنبه از آموزش اومدند و روزهايي كه ما حل تمرين ها (يعني من، assistant استاد، و اون يكي assistant استاد و ...) رو گرفتند. پرسيدم براي چي هست؟ گفتند احتمالا بهتون پول مي دهند. باورتون نمي شه...اينقدر از خودم ذوق دروكردم كه نگو...     من اگه ماهي يك ميليون هم از شركت بگيرم، به اندازه اين 50-100 تومني كه قراره از دانشگاه بگيرم،‌ بهم نمي چسبه. تا امروز كه سه شنبه هست، هنوز تو ذوق اين 50-100 تومن پول هستم! چون آخه از روز اول قرار نبود بهمون پول بدن. من هم بدون هيچ هدف مادي رفتم سر كلاس ها. ديگه اينكه غروب پنج شنبه داداشي اومد دنبالمون و رفتيم خونه شون. جمعه هم پيش هم بوديم. شنبه صبح كه اومديم بريم سر كار و زندگي، ديدم يا علي...چه برفي اومده...خيلي باحال بود...ما هم كه برف نديده.  با خواهري كه داشتيم مي اومديم خونه آماده بشيم بريم دانشگاه، تو راه كلي برف بازي كرديم. و دويديم و ...(باقي اش رو به علت بدآموزي، نمي گم! ) خيلي كيف داد...كلاس حل تمرين رو هم نيم ساعت ديرتر تشكيل دادم تا اگه كسي صبح تو برف مونده، بتونه بياد سر كلاس. اين جلسه آخري هم ختم به خير شد... بعد از كلاس هم رفتم شركت. تا غروب هم عين ....  كار كرديم. به سلامتي اين تحليله تموم شد و گزارش رو داديم بره. حالا منتظر فيدبكش بوديم. يك شنبه هم كه بازم كار و شب هم درس و ...بالاخره يك شنبه پرينت فاز سه پروژه ام رو گرفتم. باحال شده.     حدودا 100 صفحه. حالا مشكل اينكه روم نمي شه پروژه رو بدم به assistant استاد، چون مال بچه هاي ديگه، ماكسيمم 40 صفحه هم نشده (مشكل كه يكي-دوتا نيست). دوشنبه هم با الهام (همكلاسي ام) رفتيم با اون استاد خوبه كه مي خوام تزم رو باهاش بگيرم، صحبت كرديم. داره راضي مي شه. فقط مي گفت سريعا مساله رو دقيقا تعريف كن. قرار شده كه بعد از امتحانا سريعا برم دنبالش. بعد  هم كه دانشگاه و كلاس و ... . كلاس assistant  استاد هم ساعت سه تشكيل شد،‌ پروژه ها رو تحويلش داديم. كلي هم حرف و خنده   و دعوا   (سر تاريخ امتحان) و عكس (با assistant و استاد ) و ... بعد هم كه جلسه يكي مونده به آخر كلاس!!!!!!  (دقت كنين، جلسه آخر كلاس،‌ بعد از امتحان پايان ترم يكي از درس ها هست!!!!! ، تازه دو جلسه هم اضافه داريم، گرچه اختياري هست، ولي اونقدر مطالبش جديد هست كه همه قراره بيان...) اوضاع رو مي بينين؟ راستي سمينارمون رو هم به سلامتي (چشم شيطون كر) ارائه داديم،‌ تموم شد . آخييييييييييي...آخر كلاس هم كه بچه ها در سالن رو بستند و گفتند تا امضاء نكني كه تاريخ امتحان بيفته فلان روز، نمي ذاريم بري!!! مجبور شدم كه امضاء كنم. عجب بدبختي اي داريم ها... . ديشب خيلي دلم گرفته بود. نمي دونم چرا؟ ولي دلم براي assistant استاد تنگ شده. آخه اين چه بدبختي اي هست ما توش گير كرديم؟

 

پ.ن: مي خوام يه كار مهم ( و طبيعتا بزرگ) انجام بدم...فعلا تو پروسه بالانس و برآورد و اينها هستم. اگه حتمي شد، بهتون مي گم... فقط برام دعا كنيد كه انجام بشه. فكر كنم كه تا يك ماه ديگه معلوم بشه كه مي شه يا نه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت   توسط آسموني | 

واي كه چقدر كار دارم... ديدين كسي در اثر كار زياد بميره؟ اگه نديدين، من اوليش هستم! از اون هفته تا حالا....راستش سه شنبه  يادم نيست چيكار كردم! چهار شنبه رو هم يادم نيست! ولي پنج شنبه رو ديگه يادم هست....آها چهار شنبه يادم اومد... كلي كار تو شركت...از. 7.5 صبح تا 8.5 شب سر كار بودم... حالا هي بگيد چرا نمي ياي آپ كني! شب كه اومدم خونه، تازه شروع كردم يخچال رو تميز كنم...(تعجب نكنيد! من از وقتي تنها شدم، همه اين جور كارها رو هم انجام مي دم ) . پنج شنبه هم كه از صبح تا ظهر داشتم خونه رو تميز مي كردم. واقعا گند گرفته بود...ديدم اينطور نمي شه! آخرش خودم بايد دست بكار شم، يه قانون درست و حسابي براي خونه وضع كنم (بابا...قانون). پنج شنبه ظهر هم مثل هميشه رفتيم بهشت زهرا. داداشي هم اومد. جالب اينكه پشت يه چراغ قرمز خاله اينها رو ديديم و دخترخاله جان از ماشينشون اومد تو ماشين ما! از اونجا هم رفتيم يافت آباد و ميز كامپيوتر خريديم.  تعجب نكنيد. تو اين يه سال و نيم، همش لپ تاپ داداشي دستم بود...شب كه اومديم خونه، سر يكسري كارها با بچه ها صحبت كردم (يعني در واقع تحميل قانون )...بعد هم منتظر فيدبك اونها شدم! جمعه رو عملا كاري نكردم. آخه لپ تاپ (استثنائا) دستم نبود، و هيچ كاري نمي شد كرد. يك كم هم تمرين هاي آمار رو نگاه كردم تا فردا سر كلاس،‌سوتي ندم.

اين "جواهري در قصر" هم يه چيزهاي جالبي داره...من خيلي از "بانو هِن" خوشم اومده. مي دونين كيه؟ بانوي يانگوم. خيلي خوشگله و خيلي سنگين و متين. خيلي باحاله... مخصوصا اون يه تيكه ي آخرش (كه مال قسمت دفعه قبلش هست) كه گفت: يانگوم، عزيزم!    (حتما اين هفته ببينيدش).

فكر مي كنم كه مشكل پيدا كردم، چون سه شب پشت سر همديگه خواب assistant ِ استاد رو ديدم!    (پناه بر خدا). راستي اين رو نگفتم. با استاد (به روش خودم) هماهنگ كردم كه اين هفته كه كلاس نيست، assistant ِ استاد پنج شنبه اش بياد سر كلاس! خيلي خلم، نه؟ 

شنبه داداشي رفت برام يه هارد 160 گيگ خريد. شنبه غروب هم رفتم سر حل تمرين. خوب بود...رسما كلاسشون بايد امروز تموم مي شد، ولي شنبه هفته بعد هم فوق العاده براشون گذاشتم. تو اين هيري ويري كه همه كارام مونده، فوق العاده گذاشتنم نوبره والا!  

يك شنبه هم طلسم كامپيوترم شكسته شد و بالاخره من از اين دربه دري در اومدم.     فقط مشكل اين بود كه office من دست يكي از هم خونه اي هام بود و اون هم خونه فك و فاميلش جا گذاشته بود. نتيجه اين شد كه 9-10 شب رفتيم آرياشهر، سي دي office خريديم!

ديروز هم از 10 صبح تا 2 صبح!!!!! (يعني حدود 14 ساعت) پاي كامپيوتر بودم. اين وسط در مجموع 2 ساعت هم استراحت نكردم!      واقعا گردنم درد گرفت...بدبختي اين بود كه بعد از اين همه كار، هنوز يك چهارم پروژه هم انجام نشده. اي خدا.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام. دوباره اومدم. اول بگم پست پاييني ام رو بخونين. جديده. مال همون بازي شب يلدا هست...

خوب حالا چطورين؟ چه خبرا؟ چيكار مي كنين؟ رفتين مسافرت يا مجبور شدين بخاطر برف و سرما تو خونه بمونين؟ ما كه همون چهارشنبه شب با قطار رفتيم. بماند كه اولش كه قطاره رو ديدم، گفتم يا علي...اين قطار كه مال زمان جودي ابوته!    صندلي دار و سياه و كثيف... به خواهري گفتم بيا برگرديم،‌بي خيال قطار شيم!   بعد كه رفتيم ديديم خوشبختانه دو تا كوپه آخر مثلا كوپه هاي لوكسشون هست. باز بهتر از اون صندلي دارهاش بود. اما صداي دوستاي جودي كه داشتند باهاش خداحافظي مي كردند، تو كوپه ما مي اومد!  دقيقا سه نصفه شب بود كه رسيديم. ما هم سوار يه ماشيني شديم، بدون اينكه سر كرايه اش با راننده طي كنيم. وسط راه ديدم رانندهه انگار بچه گير آورده. داره دوبله ازمون مي گيره. من هم جوش آوردم گفتم آقا ما فلان جا پياده مي شيم. تازه از اون پولي هم كه مي گفت، بهش كمتر دادم! از اونجا هم دوباره ماشين گرفتم و رفتيم خونه... (شجاعت (خ ريت) رو داشتيد! ) خونه كه رسيديم، مامان اينها بيدار بودند. بيچاره ها از استرس نخوابيده بودند. صبح حدود يازده بيدار شديم! بعدش هم نشستم سر كامپيوتر و ويروس كشي و ويندوز عوض كردن و ...بعد هم شروع پروژه درسي ام. جمعه خاله اينها اومده بودند خونه ماماني. بعد هم خاله اومد خونه ما...شنبه صبح هم با مامان رفتيم براي مامان سفارش عينك داديم ، عكس فارغ التحصيلي ام رو دادم برام پرينت بگيرن و قاب بگيرن و كلي كارهاي خرده ريز ديگه. آها اين رو يادم رفت بگم كه داداشي و هر دو تا دائيم می خواستند جمعه بيان شمال. ولي هراز بسته شده بود. من و خواهري كلي به همشون خنديديم كه نتونستند بيان! جمعه شب و شنبه شب، هر دو شب تا 3-4 صبح بيدار بودم + اينكه روزهاشم تا سر حد مرگ پاي كامپيوتر بودم و داشتم پروژه ام رو انجام مي دادم. پروژه ام (البته فقط فاز دومش) چيز خوبي داره از كار درمياد. فقط اين وسط جون من در اومد تا انجامش بدم. يكشنبه هم كه بعد از ظهر راه افتاديم و اومديم تهران. ديروز صبح هم كه اول پروژه ام رو پرينت گرفتم، بعد رفتم دانشگاه...Assistant ِ استاد اومده بود. حالا بدبختي ام اين بود كه فايل نرم افزار پروژه ام باز نمي شد! با هر بدبختی ای بود بازش کردم. خلاصه بعد از سه-چهار روز بي خوابي،‌پروژهه رو دادم رفت!   حالا مونده بود دو تا ارائه هاي سمينارمون. سمينار اول كه دونفري بود و من نفر اول پروژه بودم. من خيلي مسلط و روون و بلند و سريع ارائه دادم، تموم شد. اين رفيق ما با خونسردي كامل و متن نامفهوم ارائه داد، تا رسيد ته فايلش. يه اسلايد درست كرده بود براي نتيجه گيري كه توش هيچي ننوشته بود!!!! تا رسيد اينجا، گفت خوب حالا نتيجه، كه هيچ نتيجه اي نداره. همه از خنده تركيدند. حالا من داشتم با يكي از بچه ها چرت و پرت مي گفتم و مي خنديديم كه يهو استاد گفت: خانم فلاني (يعني من!) ‌، شما كه قسمت اول رو ارائه داديد چه نتيجه اي گرفتيد؟ حالا بيا و درستش كن. من هم كم نياوردم و خيلي خونسرد،‌ في البداهه چندتا نتيجه گرفتم و بهش گفتم. رفيقم كه اومد پايين،‌ بهش گفتم خاك بر سرت نكنن. آخه اين چه كاريه كه كردي؟ ولي خوشت اومد چطوري قضيه رو پوشوندم؟

سمينار بعدي مون هم تاريخش افتاد براي دو هفته ديگه! تازه همون روز بايد فاز سوم پروژه رو تحويل بدم. اي خدا، يكي تموم مي شه، يكي ديگه شروع مي شه...عجب اوضاعي داريم ها!   

 

 پ.ن.۱: خیلی مسخره است آدم یه دختر رو دوست داشته باشه؟ من از Assistant   استاد خيلي خوشم اومده. خيلي دختر ماهي هست. كاش داداشام هنوز مجرد بودند تا مي تونستم اينا رو به هم معرفي كنم. خيلي دوستش دارم.

پ.ن.۲: دلم براي خونه خيلي تنگ شده...براي مامان اينها...براي تنهايي اونها...براي تنهايي ما...خدا كنه زودتر ماها بيايم پيش همديگه.

پ.ن.۳: جمعه شب حدود يك شب با مامان داشتم حرف مي زدم، ياد 1-1.5 سال پيش افتادم...ياد اون روزهاي سخت...ياد اون همه گريه ها...ياد اون همه بي معرفتي ها...ياد اون همه پول دوستي ها...يهو به گريه افتادم...به مامان گفتم همه اون چيزهايي رو كه تا حالا به هيچ كس نگفته بودم...مامان هم به گريه افتاد...نمي دونم...تا حالا هيچ وقت من جلوي مامان اينطور گريه نكرده بودم...نمي دونم چرا گاهي ياد قديما مي افتم...ياد روزهاي سخت...بدتر از من گريه مامان بود...چقدر دلم براي مامان تنگ شده...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت   توسط آسموني | 

نه به اون موقعي كه خودمون رو مي كشتيم، كسي دعوتمون نمي كرد، نه به حالا كه دو تا دو تا دعوتمون مي كنن. خوب حالا كه مریم عزیزم و ری رای گلم دعوتم كردند، براتون مي گم پنج خصوصيت خودم رو كه احتمالا شما نمي دونيد:

1. متاسفانه شديدا بچه درسخون (احتمالا خرخون) هستم! يعني عاشق درس خوندن هستم. گاهي اوقات واقعا حال به هم زن مي شم، ولي متاسفانه واقعيت داره...من شديدا از درس خوندن لذت مي برم. هيچ چيز جز درس و آهنگ گوش کردن نمي تونه حالم رو سر جاش بياره. بارها شده وقت هايي كه ناراحت بودم، با آهنگ هاي غمگين زار زار گريه كردم...

2. از بچگي از آمپول مي ترسيدم. خوشبختانه كم آمپول زدم. ولي همه اون ها رو هم با گريه زدم! يه ترسي...نمي دونم چطوري از آمپول دارم...بچه كه بودم، خب مي شد وقتي آمپول مي زدي، بشيني گريه كني. ولي الان ضايع است. الان ديگه گريه نمي كنم. ولي تا اونجا كه بشه، دكترها رو مي پيچونم تا آمپول برام ننويسن. گاهي هم (مثل دو سال پيش،‌ وقتي دندون عقلم رو با اون بدبختي جراحي كرده بودم و يك ساعت زير عمل بودم!) دكترم حكم قاطع داد كه اگه آمپول نزدي، ديگه پيش من نيا! من هم از لج مي گفتم خوب نمي يام! بعدش با التماس مي گفتم ببين، آقاي...، من اصلا فكر نمي كنم احتياجي به آمپول باشه. مطمئنم با قرص خوب مي شم، بعد اون يك ربع (حداقل) توجيهم كرد كه واقعا لازمه بري آمپول بزني، اونم دوتا...اينش ديگه خيلي زور داره!

3. نتيجه تست هاي روانشناسي هميشه آدم درونگرا رو نشون ميده. آره...من كلا آدم آرومي هستم...و اصلا هم احساس محساس دخترونه تو كارم نيست. يعني نمي تونم خودم رو مجاب كنم كه مثل اكثر دخترا بشينم در مورد نيم كيلو اضافه وزن و تاتو ابرو و ... صحبت كنم. شايد چون اصلا هيچ وقت اين چيزها برام مهم نبوده. خيلي تنبلم. از وقتي كه اينجا تنها بودم، تازه به خيلي چيزها پي بردم. اينكه من تو اين عمر 21-22 ساله ام هيچ چيزي از كارهاي خونه ياد نگرفتم. اوائلي كه تنها شده بودم، يه روز رفتم آش خريدم و دو هفته تمام هر شب آش خوردم! شده گاهي آخر ترم ها هم يك هفته تخم مرغ نيمرو خوردم، چون وقت نداشتم غذا درست كنم، درس داشتم!

4. بچگي فوق العاده پرشيطنت و شلوغ و پرسروصدايي داشتم. واقعا شيطون بودم، نمونه اش وقتي بود كه پنجم دبستان بودم، تو دي ماه بود و هوا سرد. من هم كه هميشه يكي از عقده هاي زمان بچگيم اين بود كه تو خونمون تاب نداشتيم، به داداشي (كه الان انگليس هست) گفتم من خيلي دلم تاب مي خواد؟ اونم كه از من شيطون تر، نامردي نكرد و  من رو بلند كرد روي چارچوب در و هلم مي داد تا تاب بخورم. هفت-هشت تاي اولش خيلي خوب بود، ولي بعد ديگه دستم داشت ول مي شد، هرچي داد مي زدم كه بسه، فكر مي كرد دارم شوخي مي كنم. نتيجه اش اين بود كه افتادم زمين و يك ماهي دستم تو گچ بود! يا وقتي كه4-5 سالم بود، يه بار با همين داداشي دعوام شد، اومد دنبالم بكنه كه كتكم بزنه! منم دِ فرار! آخرش ته حياط خونمون گيرم آورد،‌ من هم از ترس كتك خوردن، يه تيكه موزائيك ( كه يه لبه تيزي داشت) ورداشتم و گفتم: به خدا اگه يه قدم جلوتر بياي، پرتش مي كنم. اونم كه اصلا فكرش رو  نمي كرد (يا هنوز من رو درست ور حسابي نشناخته بود) اومد جلو، من هم پرت كردمش، اون هم درست خورد پاي چشمش! بماند كه كلي خون هم اومد (واقعا ترسيده بودم، چون فكر كردم كور شده). اما درست تا وقتي كه سوم راهنمايي بود، اون لكه خونمردگي قرمز پاي چشمش مونده بود! خدائيش خيلي هم بهش مي اومد! يا تو همون 4-5 سالگيم، يه بار با خواهري (كه باهام دوقلو هست) حرف مي زدم، مي گفت: داداشي شبيه فلاني هست، تو شبيه فلاني هستي، ولي من نه شبيه مامان هستم، نه شبيه بابا. من هم گفته بودم كه آخه مي دوني چيه؟ مامان اينها تا حالا نخواسته بودند بهت چيزي بگن...و اون هم كه مشتاق شده بود بدونه، هي گير داده بود كه بگو ديگه! من هم گفتم آخه تو بچه مامان اينها نيستي! يه روز من و بابا و داداشي داشتيم از رودبار (كه چندسال پيشش زلزله اومده بود) رو مي شديم. تو اون خونه خرابه ها ديديم يه بچه داره گريه مي كنه! رفتيم جلو، ديديم تو هستي. چون كه تو هم سن من بودي، مامان اينها گفتند الكي بهت بگيم كه تو با من دوقلويي كه يه وقت فكر نكني كه بچه ما نيستي!!!! كه يهو ديديم خواهري زد زير گريه و دويد بغل مامان كه آره مامان؟ آسموني راست مي گه كه من بچه شما نيستم؟ حالا بگذريم از اينكه مامان اون روز چقدر دعوام كردم. هنوز كه هنوزه، يه وقتايي به خواهري ميگم: خدائيش تو خیلی هم شبيه ما نيستي ها! هنوز هم نمي خواي باور كني كه تو بچه ما نيستي؟!!

5. آدم لجبازي هستم....نه اينكه هميشه...معمولا تو دعواها خيلي منطقي هستم، الكي جوش نمي يارم...سعي مي كنم همه رو آروم كنم، خيلي حرف ها رو نشنيده مي گيرم، ولي خدا نكنه اون روي سگم بالا بياد...

 

خوب من هم باید پنج نفر رو دعوت کنم. من اینها رو دعوت می کنم

مریم عزیزم

معصومه خانی گلم

ستاره نازم

بهاره عزیزم

دیگه پنجمیش رو پیدا نکردم! فکر می کنم به آخرای بازی داریم می رسیم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت   توسط آسموني | 

سلام...سلام...سلام...ببخشيد كه چند روز نبودم. راستش خيلي كار داشتم...چهارشنبه هفته قبل كه گفتم قرار بود دوستم بياد خونمون، اون اومد...كلي هم بهمون خوش گذشت... دلم خيلي واسش تنگ شده بود...تازه فهميدم كه كم كم داره قاطي مرغ ها (؟) هم مي شه... خيلي خوشحال شدم...اين سومين دوست صميمي ام هست كه تو اين يه سال داره ازدواج مي كنه...

پنج شنبه صبح دوستم رو كه فرستادم كنفرانس، شروع كردم به درس خوندن...واي كه همه كارهام مونده...ساعت دو هم رفتيم بهشت زهرا، ساعت هفت شب برگشتيم...اونم تو اين هواي سرد...عملا قنديل بستيم...  دايي اينها هم اومده بودند...وقتي برگشتيم، يه كم خونه خاله نشستيم و بعد اومديم خونه. هرچي خاله گفت كه بمونين، گفتيم نه...امسال دومين شب يلدايي بود كه تنها بوديم... پارسال كه تنهاتر بودم...باز امسال خواهري پيشم بود... مامان اينها هم شمال تنها بودند...غروب بهشون زنگ زدم كه بريد خونه عمو و اونجا با هم باشين...مامان مي گفت حوصله ندارم، برمي گردم،‌ اما عمو و بچه ها نذاشتند... خيالم از بابت مامان اينها يه كم راحت شد كه خيلي تنها نيستند امشب...ولي من خيلي دلم گرفت...چقدر دوست داشتم مثل قبلا ها، دور هم بوديم...يادش بخير...يعني مي شه ما يه روزي دوباره دور هم جمع شيم؟ جمعه از صبح تا غروب سر مشق هام نشستم، خدا رو شكر كمي از حجم مشق هام كم شد...  شنبه اين هفته سر كلاس نرفتم...استاد خودش رفت سر کلاس...عوضش من شب تا هشت شب، شركت بودم...

ديروز هم كه سر كلاس بوديم.. امروز هم كه شركت...اتفاق خاصي نيفتاد، فقط فكرم درگير درس و مشق هام هست... مژده ازم پرسيده بود كه تزم رو شروع كردم يا نه؟ شرمنده ام... ولي هنوز وقت نكردم كه شروع كنم...   بخدا نمي رسم...منتظرم كه اين ترم تموم شه، بعد بشينم سرش...مي دونم كه خيلي داره دير مي شه...ولي به خدا من يك ثانيه وقت اضافي هم ندارم...شايد فكر كنيد دارم خالي مي بندم...ولي من بايد كار گروهي دو نفره دانشگاهمون رو هم manage كنم...شايد هم زيادي حساسم...ولي خوب تجربه نشون داده كه هميشه آخر كارهام خوب تموم مي شه...چون خيلي روشون دقت مي كنم...

راستي...اينو يادم رفت بگم...احتمالا من و خواهري فردا شب با قطار مي ريم شمال...    يه كم سخته، ولي خوب مي ارزه...آخه جاده خطرناكه...دوباره داره باد و بارون مي شه...داداشي اينها هم جمعه ميان...واي كه چقدر خوش مي گذره...  گرچه من اونجا هم بايد درس بخونم...ولي تو خونه درس خوندن بهتر از تو غربت درس خوندن هست. مگه نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت   توسط آسموني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یه آسمونی متولد 1362... که فعلا فوق صنایع داره... تمام هدف و تلاشش هم دکتری است...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
آپق (الهام)
نارنجي (ندا)
تیتیش (مریم)
گیلاس خانومی
گل من (مينا-1)
حرف دل (مينا-2)
بوسه تقدير (رويا)
آواي درون (حورا)
دنياي ماريلا (مریم)
روسری آبی (ری را)
مرباي شيرين (گيلدا)
کاغذ بریده ها (خانی)
عادت مي كنيم (نازنين)
ما هنوز اميدواريم (آرزو)
سوالاي دندوني ( سارا)
يادداشت هاي من (آزي)
دانشجوي بدبخت (نجمه)
جيك جيك مستون (شايلين)
هفت روز هفته هایم (مژده)
فقط براي بچه هاي باحال (هليا)
خنده هاتون از ته دل و ... (گلناز)
زير آسمان غربت (دختری از جنس بهار)
جوراب پاره و انگشت آزاد (دختر ارديبهشتي)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM